از کیمیای لطف تو زر گشت روی من/ درباره سر به مهر

فیلم‌هایی که اخلاق، دینداری، فرهنگ، آگاهی، هنر، ذوق و سلیقه و خیلی ارزشهای دیگر ِ مردمِ جامعه را یک گام به پیش ببرند انصافا مغتنم و قابل ستایشند. با این حال امر ارتقای فرهنگ کاری دشوار است. امری که حقیقتاً مرد میدان و هنرمند به معنای واقعی کلمه را می‌طلبد. هنرمندی که صافی روحش از اثرش هویدا باشد.

«سربه مهر» درباره ی نماز نیست!



شاید در نگاه اول فیلمنامه‌نویسان و کارگردان محترم فیلم را به خاطر ساخت فیلمی «درباره»ی نماز تحسین کنیم. اما بهتر است هیچ وقت این کار را انجام ندهیم! زیرا در این حالت به این عزیزان توهین کردیم. به نظر می‌رسد ساختن «درباره»ی، مرتبه‌ی اول ترویج و صحبت از یک موضوع مهم است. چیزی که دقیق در کارهای سفارشی آزار دهنده می‌شود. کافی است به برخی از کارهای سفارشی اخیر سینمای ایران نگاهی بیندازیم: فیلمی درباره‌ی یک‌ شهید؛ درباره‌ی شیطان پرستی؛ درباره‌ی قصاص و ... .
اما «درباره» سازی به چه معناست؟ درباره سازی به معنای آن است که در فیلم به جای آنکه کل یک مفهوم یا شخصیت یا مکان درک شود و حالا از آن صحبت شود تنها درباره ی بخشهایی از آن مفهوم یا شخصیت صحبت می شود. واضح است که در اسلوب درباره سازی مفهوم یا شخصیت اساسا درک نمی گردد. برای مثال در سال گذشته فیلمی درباره‌ی یک شهید بزرگوار ساخته شده بود و از شدت تمرکز بر برخی ابعاد شخصیتی آن شهید(مانند طبع لطیف شاعری)، فراموش کرده بود او در آن بحبوحه یک فرمانده‌ی نظامی بوده است نه یک شاعر! چرا چنین مشکلی رخ داده است؟ زیرا به جای آنکه ابتدا شخصیت آن شهید فهم شود تا کل او در فیلمنامه منعکس گردد؛ تلاش شده ابعاد جالب و زیبای او جدا جدا به تصویر کشیده شود. به جای آنکه بارچه ای نفیس و ریزبافت از یک انسان را به نمایش بگذارد پارچه ای چهل تکه ساخته است. بدون آنکه تلاش کند حماسه‌ی او را نشان دهد؛ نه بخشهای از شخصیت او را؛ که من ِ مخاطب از آن اسطوره الگو بگیرم.

اما سربه مهر درباره نماز نیست. فیلم نمی خواهد هیچگاه بگوید نماز خواندن مترادف با کسب ثواب و منفعت مادی. بلکه نماز موجب آرامش روحی و حظ معنوی انسانهاست. نماز باعث می شود انسانهای متعادلتری از لحاظ روانی در شهر زندگی کنند. انسانهایی که در مشکلاتشان نمی مانند و هی وقت بن بست ندارند. اگر سر به مهر می خواست درباره ی نماز باشد قاعدتاً باید نمازهای شیک و تمیزی نشان می داد که بر سر سجاده و در اول وقت شخصیت اول فیلم نمازش را می خواند. اما در فیلم اینگونه نیست. صبا هر نوبت در یک گوشه ای با یک بدبختی نمازش را می خوند. ان هم به خاطر اینکه اعتماد به نفس ندارد از نمازش حظ و بهره ی کافی نمی برد. تنها آخرین نماز او که با اطمینان قلبی خوانده می شود است که دستگیر او می شود. از خوش حادثه این هم جالب است که همین نماز ِ پایان کار هم نماز قضاست!

پس آنچه «سربه مهر» را از «درباره‌ها» جدا می‌کند و آن را به مرتبه‌ای بسیار بالاتر از این گونه می‌برد، غلبه ی معنوی آن مضمون و مفهوم است. یعنی فیلمساز به جای «درباره‌سازی» در مورد تاثیر ایمان و اعتقاد و ارتباط با خدا فیلم ساخته که این مسئله به تمامی در نماز متجلی است. فیلمساز نمی‌خواهد رابطه‌ی همبستگی مثبت را در نماز نشان دهد؛ که هر چه بیشتر نماز بخوانی خدا بیشتر نعمت می‌دهد (که حتی ممکن است این‌طور هم باشد). یعنی از این مرحله‌ی «عبادت تجّار» عبور کرده است. فیلم می‌گوید چون آزادگان، خدا را عبادت کن که با این عبادت انگیزه و جهت صحیح را در اجتماع پیدا می‌کنی و اعتماد به نفست در مقابل ناخواستنی‌ها و ابتلائات بالا می‌رود، چون به منبع معنویت یعنی خالق جهان متصل می‌شوی (قطره دریاست اگر با دریاست‏/ ورنه او قطره و دریا دریاست‏). «سر به مهر» روایت اهمیت ایمان در زندگی‌های شلوغ امروزی است نه درباره‌ ی نماز.

بنابراین بر اساس بیان صحیح فیلم، نماز مسیری برای ارتباط با خداست. ارتباطی که موجب تاثیر در انگیزه‌های‌مان شده و تاثیر مثبت در نگاه ما به جهان دارد. یعنی به نظر می‌رسد موضوع فیلم «سر به مهر» نمایش و بررسی ارتباط میان شدت و ضعف ایمان و ارتباط با خدا در انسان‌ها و قوی و ضعیف بودن اعتماد به نفس فردی و اجتماعی در زندگی است. به عبارت دیگر استحکام ارتباط با خدا و خواندن نماز موجب ثمرات فردی (اعتماد به نفس) و اجتماعی (پرورش نیروی فعال با امید و انگیزه) می‌گردد.

از این گذشته لحن بیان و صحبت «صبا» با خدا گویای نوعی از ارتباط صمیمانه و بی پیرایه‌ی مخلوق با خالق هستی است. ارتباطی زیبا و بی تکلف (صبا: خدایا وقتی یه چیزی هم مشخصه و هم نامشخصه، یعنی در واقع نامشخصه!)

بنابراین «سربه مهر» گام تازه‌ای در سینمای دینی است. سینمایی که قبل از آنکه بخواهد درباره‌ی چیزی باشد، باید بیانگر صافی روح پدیدآورش باشد و متجلی کننده‌ی مضمون بحث در داستان و فیلم.

شخصیت پردازی صبا

«صبا» شخصیت اصلی فیلم (از لحاظ جایگاه اجتماعی) هم دارای خلقیات دانشجویی است و هم خصوصیات یک دختر مجرد شهرستانی را داراست که با دوست همخانه‌اش زندگی می‌کند و برای گذران زندگی کار کوچکی هم دارد. اینکه صبا به این دو خرده گروه وابستگی دارد موجب نشده تا سر به مهر مختص به یک خرده فرهنگ باشد؛ بلکه با توجه به مساله‌ی فیلم می‌توان آن را قابل تعمیم نیز دانست.

از این نظر آقایان «مقدم‌دوست» و «نعمت الله» (در مقام نویسنده) و آقای «مقدم‌دوست» (در جایگاه کارگردان) به خوبی توانسته‌اند از نمایش خاستگاه‌های اجتماعی و بارزه‌های اخلاقی این شبه گروه اجتماعی (دانشجویان دختر شهرستانی) برآیند. به نظر می‌رسد به خاطر همین نمایش صاف و صیقل خورده است که می‌تواند فیلم با طبقات مختلف اجتماع ارتباط برقرار کند. از این جهت «سر به مهر» به خوبی می‌تواند در گذر زمان محل رجوعی باشد برای بررسی تمایلات، سبک زندگی، خواسته‌ها، دغدغه‌ها و تضادهای آنها-یعنی دختران دانشجو یا دختران شهرستانی مقیم تهران و البته مجرد- و البته همان‌طور که گفته شد؛ این مساله باعث محدود شدن مخاطب نمی‌شود.

خلاقیتهای هنری

در سر به مهر فراتر از شخصیت پردازی و بیان ویژگیهای صبا با مساله ای مهم نیز روبرو هستیم و آن تیتراژ خلاقانه ی فیلم است. در تیتراژ فیلم(که سرعت بالایی نیز دارد) شاهد چند مساله هستیم. از صحبت از خطر بالا رفتن سن ازدواج دختران تا نیاز به تفریح در آنها. همه ی این مسائل مهم در بستر یک جستجوی اینترنتی به تصویر کشیده می شود. این تیتراز یکی از بی نظیرترین نماهنگهای این چند سال سینماست که با موسیقی ای زیبا همراه شده است.

خوب است در کنار این نکته های فیلم به زیبا بودن تصاویر فیلم خصوصا تصاویری که از تهران ارائه می دهد نیز اشاره کنیم. تصاویری که برخلاف برخی دیگر از فیلمها مردم اطراف ما انسان هستند و بی جهت به همدیگر نمی پرند و یقه نمی گیرند. شهر شلوغ و پر دعوا نیست. شهر آلوده و پر از خرابی نیست. بلکه با دلهای صاف آدمها(و فیلمسازان) آسمان هم آبی است.


آدرس این مطلب در پایگاه رجا نیوز

چیدن میوه از نهالستان!

ادبيات کجاي سينماي ايران است؟

«حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از مسئولان و دست اندرکاران جشنواره مردمی فیلم عمار، تأکید کردند: نگاه به هنر اسلامی و سینمای دینی باید نگاهی بلند مدت و همراه با برنامه ریزی دقیق و امید به آینده و بهره گیری مناسب از ابزار هنر برای تأثیرگذاری حداکثری باشد. ایشان استفاده شایسته از ابزار هنر و بهره گیری از قصه و داستان و فیلم نامه قوی را یکی از ضروریات اساسی در فیلم سازی دانستند ایشان فرمودند: مقوله قصه نویسی و رمان در کشور با نقطه مطلوب فاصله زیادی دارد و باید این بخش تقویت شود.» (1/12/1391)

اگر معیار موفقیت یک سینما را حضور در طبقه ها و در غالب افراد جامعه دانست باید سینمای آمریکا و هالیوود را موفقترین سینمای جهان دانست(البته در کنار بالیوود). محدوده و وسعت مخاطب در هالیوود تنها محدود به جغرافیای ایالات متحده نیست. بلکه به وسعت جهانی است که توانایی دسترسی و مشاهده دارند. اما رمز موفقیت این سینما چیست؟ به نظر می رسد یکی از دلایل عمده موفقیت آن سیستم کامل( یعنی تولید و توزیع و تبلیغات) وابستگی شدید آنها به ادبیات و داستان  و به همان صورت گسترده بودن ادبیات و رمان و قصه در آمریکاست. باید توجه کرد چنین سینمای بر مبنای وابستگی بر ادبیات حیات دارد. اما این ادعا بر چه مبنایی است؟


قصه گويي و داستان پردازي در سينما

همانطور که می بینیم بسیاری از تولیدات سالانه ی هالیوود مضمون و ایده ی تازه ای ندارند و ممکن است خلاقیت و اجرای فوق العاده ای داشته باشند اما مضمون جدید و بدیعی ندارند. اما آیا این سترونی مضمون به معنای تکراری بودن فیلمهای هالیوودی است؟ به هیچ وجه. به عبارت دیگر ظاهرا امروز در هالیوود مضمونهای را کمتر می بینیم اما فیلمهای تازه و جدید و متنوع را شاهدیم. بنابراین چیزی که آن سینما را سر پا و قوی نگه می دارد توانایی قصه گویی و داستان پردازی به بیانها و زبانهای مختلف است. بهتر است صحبتمان بی مثال نباشد. «آنا کارنینا» از تولیدات مطرح سال گذشته هالیوود است. فیلمی که اقتباسی است از رمانی به همین نام اثر نویسنده ی روسی، لئو تولستوی. کسانی که فیلم را دیده اند و رمان را هم خوانده اند اذعان دارند اساسا «جهت» رمان چیز دیگری بوده و در فیلم جهت فیلم سمت دیگری است. اکنون آنا کارنینا بیشتر از آنکه یک فیلم خوب باشد مانند بخشی از صفحه حوادث روزنامه هاست. آنجا که می خواهد تذکر بدهد برخی از زندگی ها و خانواده ها به خاطر توجه به امیال نفسانی و ترجیح فردیت از هم فرو می پاشد. البته آنها این حرف را هم بر مبنای معیارهای اخلاقی اجتماع خودشان می زنند. اما آنچه این فیلم را قابل دیدن کرده است اجرای جذاب این مضمون در بستر داستانی آنا کارنیناست. مضمونی که ما به ازاهای دیگری نیز دارد. لذت و دلیل دیدن فیلم آناکارنینا به خاطر دیدن اقتباسی است که از رمان تولستوی دارد. حال آنکه همان مضامین قدیمی در قصه ای جدید بیان شده اند.

حالا پس از این مقدمه بهتر است به بررسی وضعیت سینمای خودمان در تعامل با ادبیات و دلایل ضرورت این مساله بپردازیم.

نسبت سينماي ايران با ادبيات وضعیت ادبیات و داستان و اساسا اقتباس(که حتی از بخشهای جوایز جشنواره فیلم فجر هم حذف شد) چیز دیگری است. بهتر است وضعیت نسبت ادبیات با سینما و مساله ی اقتباس در ایران را با مثالی عینی بررسی کنیم؛ سینمای دفاع مقدس. سینمای دفاع مقدس دوره های خوبی را سپری کرده است و آثار برتر و قابل دفاعی را نیز تولید کرده است(مانند مهاجر، لیلی با من است، اخراجی های 1، خداحافظ رفیق، سفر به چزابه و ...). فارغ از دوره های زمانی تولید آثار موفق بهتر است نگاهی به پدید آورندگان(یعنی نویسنده و کارگردان و تهیه کننده) برخی از این آثار نگاهی بیندازیم. به نظر می رسد وجه مشترک همه ی این بزرگواران حضورشان در میدان جنگ است. به عبارت دیگر یعنی فیلمهای خوب دفاع مقدس توسط آدمهای جنگ ساخته شده اند که خود، عرصه و میدان رزم را دیده اند. اما آیا باقی فیلمهایی هم که درباره ی آن موضوع ساخته شده هم اینگونه است؟ به بیان دیگر به نظر می رسد موفقیت سینمای دفاع مقدس ما به خاطر حضور مستقیم و بی واسطه نویسندگان و کارگردانانمان در جنگ بوده نه قوت قصه هایی که بر اساس جنگ آن نوشته می شود. دقیقا مشکل ما اینجاست. نسل سالها بعد اگر بخواهد فیلم دفاع مقدسی بسازد باید چه کند؟ اگر این بزرگواران نتوانستند دیگر فیلم دفاع مقدسی بسازند چه باید کرد؟ مگر نسل سینماگر سال بعد ما شهودی از دفاع مقدس داشته است؟ اصلا برای امروزمان چه فیلمهایی تولید می کنیم؟ اینجاست که ضرورت قصه و داستان و رمان دفاع مقدسی بیشتر از قبل حس می شود. اما آیا در مرحله قبل از سینما-یعنی ادبیات- دفاع مقدس جلوه ای داشته است؟

با نگاهی به ادبیات داستانی دفاع مقدس می بینیم ظاهرا این گونه ی مهم ادبی اکنون در مرحله ثبت خاطرات است و هنوز جدی وارد عرصه پالایش این خاطرات و نگارش قصه و رمان نرسیده. وقتی در این چند ساله -که حدود بیست و خرده ای سال است از پایان دفاع مقدس گذشته- خاطرات رزمندگان با عنوانهای دا، بابا نظر، خاکهای نرم کوشک، کوچه نقاشها و ... مطرح می شود و شدیدا مورد استقبال قرار می گیرد یعنی مرحله ثبت خاطران شفاهی تازه از فرماندهان بالایی خارج شده و به رزمندگان رسیده و این یعنی راه درازی در پیش است. پس چه باید کرد؟ اینجاست که بحث اصلی نمایان می شود.


عيب از کجاست؟


ساخت فیلم توسط نهادهای حاکمیتی کار بسیار خوبی است. چرا که یکی  از وظایف جدی حاکمیت ارتقای فرهنگ عمومی است و چه خوب که این اتفاق در مسیر هنر رخ دهد. یعنی در کنار تولیدات و محصولات خصوصی حاکمیت وظیفه دارد آثاری تولید کند که هم به ارتقای رفتارها و نگرشهای مردمش کمک کند و هم بازتاب صحیحی از جامعه اش داشته باشد. دفاع مقدس هم از این قاعده مستثنی نیست. شواهد و گزارشها نشان می دهد مجموعه های حاکمیتی تلاش دارند تا دفاع مقدس در سینما بازتاب خوبی داشته باشد. آنان هر ساله بودجه های قابل توجهی را به فیلمهای دفاع مقدس اختصاص می دهند اما همه می دانیم و می بینیم این فیلمها حتی «نمی از یم»ِ حماسه ی هشت ساله ی ملت مسلمان ایران نیز نیستند. این تازه بخش خوشبینانه ی ماجراست. در برخی موارد حتی این فیلمها یک اثر هنری هم نیستند و اصول فیلمسازی را هم رعایت نکردند. پس عیب کجاست؟

نکته پر درد ماجرا اینجاست که همه، ضرورت قصه و داستان در سینما را می دانیم. از طرف دیگر همه می دانیم در مورد موضوعاتی مانند دفاع مقدس یا انقلاب اسلامی حرفهای نگفته ای وجود دارد و از وجه سوم همه دغدغه کار و تولید داریم اما عملمان با دغدغه هایمان متفاوت است. فیلمهای حاکمیتی سال گذشته ی جشنواره فیلم فجر نشان داد این عرصه های سینمایی به طور جدی نقص دارد. وقتی برخی از فیلمها را با موضوعاتی چون استکبار ستیزی، دفاع مقدس(فرماندهان و زندگی مردم) و ارزشهای اخلاقی انسانی می بینیم متوجه می شویم اساس مشکل در همین نوع نگاه و تصمیم گیری است.

چیدن میوه از نهالستان!

حتما شما هم نهالهای دو سه ساله را دیدید. بعضی از آنها در ابتدای عمرشان میوه های کمی می دهند. اما به نظر نمی رسد هیچ باغبان و انسان عاقلی بخواهد یک نهالستان دائر کند تا از میوه های کم و کوچک آن بهره ببرد. کار نهادهای حاکمیتی در نمایش و ارائه ی ارزشها به وسیله ی هنر خصوصا سینما مانند باغبانی است که نهالستان دایر کرده و می خواهد از میوه های اندک روی نهالها ارتزاق کند. اما این کار منطقی نیست. چرا که باید نهالها کاشته شود؛ مراحل داشت ِ آن با حوصله طی شود تا از محصولش همه بهره مند شود. وقتی بودجه های عظیم صرف پروژه های سینمایی ای می شود که فاقد ارزش هستند چرا به این فکر نمی افتیم که حداقل یک سال نصف این بودجه های  فیلمهای سینمایی را برای ادبیات خرج کنیم. چرا توجه نمی کنیم این هزینه می تواند تکانی اساسی به ادبیات و داستان بدهد. بهتر نیست به آن آسانی که به سینماگران برای ساخت آثار انقلابی و اعتقادی اعتماد می کنیم(که نتیجه اعتمادمان فیلمهای خنده دار و فروشهای نازلشان می شود) به نویسندگان اعتماد کنیم؟ آیا بر فرض محال نداشتن هیچ منفعتی شکست این اعتماد هزینه کمتری هم ندارد؟ که البته یقینا منفعت دارد.

از طرف دیگر ممکن است وقتی اثرهای ادبی خوبی تولید شود سینماگران دیگری و تهیه کنندگان و سرمایه گذاران دیگری نیز که به ساخت فیلم در موضوعات متفاوت اشتغال دارند نیز به این عرصه اقبال نشان دهند. و آنجاست که شکوفایی معنا پیدا می کند.

نشر در صفحه هنر و رسانه روزنامه خراسان. 1392/5/26

تردید

بسم الله

واقعیت و مهاجرت در «گذشته»

در آغاز  ِ «گذشته» احمد شخص اول داستان است. گرچه فیلم، با رفتن او تمام می شود اما در مقاطعی مساله اصلی فیلم دیگر او نیست. هرچند مسبب این اتفاقات، احمد است؛ اما در جاهایی «ماری» شخص اول فیلم می شود. در نگاهی کلی تر احمد و سمیر، دو مرد فیلم هستند که برای همسران فرانسوی شان مشکل ایجاد کرده اند. اولی با غیبت چهارساله اش و دومی با رابطه داشتن با زنی دیگر. وجه مشترک این دو مرد نداشتن ملیت اصیل فرانسوی است.

شروع مشکلات از رفتن بی دلیل احمد است. ماری دلبسته احمد بوده است. غیبت یکباره احمد موجب آغاز این مشکلات می شود؛ اول از همه ایجاد علاقه بین ماری و یک مرد متاهل. یکبار لوسی در خیابان به احمد می گوید مادرش به خاطر این با سمیر رابطه دارد که شبیه احمد است. حالا باید در فیلم به دنبال این بود که چرا احمد چهار سال بی آنکه طلاق بگیرد از پیش همسرش می رود؟ تنها چیزهایی که از رفتن احمد متوجه می شویم دو نکته است: شهریار می گوید احمد باید بین فرانسه و ایران یکی را انتخاب می کرد و نمی توانست یک بام و دو هوا باشد. یک اشاره دیگر هم در گفتگوی احمد و لوسی هست که در آن اشاره به مشکل روانی احمد در دوران زندگی با ماری می شود. و لوسی بعد از آن از احمد می پرسد آیا او در آن دوران به خودکشی فکر می کرده یا نه؟

در مقابل، کسی که از همان ابتدا به احمد هشدار وضع امروزش را می داده، دوست او شهریار است. او کسی است که حالا تمام و کمال در فرانسه زندگی می کند و در ابتدای آمدن احمد به فرانسه نیز به او گفته بوده این تعلق خاطر داشتنش به ایران و فرانسه برای او مشکل ایجاد می کند. بنابراین شهریار مهاجری است که توانسته در فرانسه بماند و با همسری فرانسوی زندگی کند. و طبق آنچه به احمد می گوید میان فرانسه و وطن، فرانسه را انتخاب کرده است. احمد راهی برای بقا در فرانسه نداشته است. زیرا که او نمی توانسته اقتضائات مهاجرت را قبول کند و در آنجا بماند.

بنابراین احمد با مهاجرت به فرانسه و نداشتن تصمیم قطعی بر ماندن در آنجا همسرش را چهار سال رها می کند و حالا چرا ماری با غیبت احمد نتواند به کس دیگری فکر کند؟ از اینجا سمیر وارد زندگی ماری می شود. مردی متاهل که یکی از احتمالات داستان این است که همسرش از بدو تولد پسرشان (فواد) روان پریش بوده است، و بنابر ظواهر فیلم مشخص می شود سمیر و ماری مدتی ایمیل های عاشقانه ارسال و دریافت می کردند. و حالا گره های داستان از اینجا اوج می گیرد که آیا علت خودکشی سلین (همسر سمیر) روان پریشی او بوده یا او ایمیل های عاشقانه ماری و سمیر را خوانده بوده و یا به کارگر خشکشویی شوهرش (نعیمه) برای ارتباط با سمیر شک داشته است.

 

در جستجوی واقعیت

«گذشته» بر خلاف روال معمول فیلمسازی در گره افکنی و رفع گره روندی معکوس را طی می کند. اتفاقات فیلم در ابتدا خیلی پیچیده به نظر نمی رسند. احمد پس از چهار سال غیبت برای طلاق پیش همسرش می آید و متوجه می شود در دوران نبودنش ماری با سمیر رابطه داشته است. اما هر چه جلوتر می رویم این اتفاقات پیچیده تر می شود. افراد بیشتری در داستان وارد می شوند و از نقششان در به کما رفتن همسر سمیر (سلین) می گویند. لوسی از فوروارد میل های عاشقانه می گوید و نعیمه از شک سلین به خودش صحبت می کند و نهایتا مشخص نمی شود دلیل به کما رفتن سلین فهمیدن رابطه میان شوهرش و ماری بوده یا به خاطر شک در ارتباط سمیر و نعیمه یا خواندن میل های عاشقانه یا روان پریشی از دوران تولد فواد و یا روان پریش شدن به خاطر رو در رو شدن با ماری.

تمام این دلایل می تواند توجیه کننده خود کشی این زن باشد. اما هر کدام برداشت هایی از یک اتفاق هستند. برداشت هایی شخصی از واقعیت. این برداشت های متعدد و ناتوانی شخصیت ها از قضاوت درباره گذشته اینقدر شدید می شود که دیگر نقش های داستان نمی خواهند گذشته را بیشتر از این بررسی کنند.

بیننده هر چه به پایان فیلم نزدیکتر می شود با شواهد و دلایل بیشتری روبرو می شود. شواهد و دلایلی که هر کدام می توانند به عنوان دلیل واقعه اصلی بیان شوند. و به عبارت دقیق تر هر کدام برداشت شخصی یک نفر از یک اتفاق است. هرکس با دید و چشم انداز و رفتار خود واقعیت را تحلیل می کند و فیلمساز تنها راوی این ماجراست. حتی شاید او هم نداند چرا سلین خودکشی کرده است. گرچه علت اصلی را در لابه لای فیلم بیان می کند. (بازگشتن احمد به ایران و رابطه ماری و سمیر) اما مخاطب را در هزارتویی خودساخته قرار می دهند که بگوید نمی توان به واقعیت اصیل و حقیقی دست یافت.  


نشر در سرویس هفت روز پایگاه خبری تحلیلی نماینده


پا در هوا!

بسم الله

نقدی بر فیلم «تلفن همراه رئیس جمهور»

خلاصه داستان:

فیلم در مورد راننده ای شمالی است که قصد دارد یک خط تلفن بخرد. در بازار موبایل ناشناسی خطی به او می روشد که از قضا این خط تلفن خط قبلی رئیس جمهور است. از زمانی که صاحب جدید خط، آن را روشن می کند تلفن های متعددی به او زده می شود و مردم مشکلات خود را می گویند. از جمله مادری که دخترش در زندان است و آن دختر بیماری قلبی دارد و باید هزینة عملش به سرعت جور شود و رانندة شمالی داستان، وانتش را برای کمک به او می فروشد.

برخی فیلم ها با موضوع های سیاسی گاهی دچار مشکلی می شوند که نقدپذیری آنها را بالا برده و می تواند دچار مشکل کند. در اینجا روی صحبتمان با فیلم هایی نیست که با بازخوانی اتفاقات و ادوار مختلف تاریخی و سیاسی به صراحت به آنها اشاره می کنند و به دقت می توانند نقد تاریخی شوند؛ بلکه منظور، آن دسته از آثار سینمایی است که می خواهند موضوعاتی کلی را در فضای سیاسی طرح کنند اما به یک آفت مهم دچار می شوند: «ارجاعات تاریخی». مسئله ای که امکان قضاوت کلی درباره فیلم را ناممکن می کند و لازم می سازد فیلم با دوران تاریخی ای که به آن ارجاع داده مقایسه شود.

«تلفن همراه رئیس جمهور» از آنجا که فیلمی درباره اهمیت ضرورت ارتباط حاکم با توده های مردم است و در خلال آن قصه ای غم انگیز را بازگو می کند قابل قبول است؛ اما وقتی کار فیلم به اشاره صریح به رئیس جمهور وقت می کشد دیگر ناچاریم منطق داستان را بر مبنای حقایق آن دوران ببینیم.

تمام اتفاقات متعدد فیلم وقتی رخ می دهد که راننده فیلم برای خرید سیمکارتی دائمی اقدام می کند. حالا وقتی با مبلغ 5000 هزار تومان می شود هر فرد صاحب یک خط تلفن شود، چرا شخص اول فیلم به دنبال خرید یک سیمکارت مجهول المالک می رود و با توجه به مشخص نبودن دقیق هویت مالک چگونه فرآیند انتقال این سیمکارت انجام شده است؟ چرا فروشنده سیمکارت ناگهان غیب می شود؟ مگر با فیلم علمی تخیلی طرفیم که وقتی راننده به دنبال آدرس فروشنده می رود با زمینی خالی از ساختمان روبرو می شود؟

معضل اصلی فیلم تماس مادری است که دخترش را به خاطر اغتشاشات سال 88 زندانی کرده اند و حالا برای عمل قلب دختر از رئیس جمهور می خواهد کاری کند و به همین خاطر با شماره او تماس می گیرد. یک مشکل مهم دیگر فیلم همین جا رخ می دهد. ما باید بتوانیم باور کنیم مادر این دختر از اقشار محروم جامعه است. و چون باید این مطلب را باور کنیم آنقدر فضاسازی اغراق آمیزی صورت می گیرد که بیشتر از تاثیرگذار بودن، خنده دار است. از انتخاب خانم نیکی کریمی به عنوان یک زن محروم تا لوازمی که در خانه اش مانند تابلو می خواهند تذکر بدهند این خانه برای محرومین است! چیزهایی از قبیل والور و تلویزیون تمام محدب قدیمی و خلاصه چیزهایی که سابقا در فیلم های دهه 60 و 70 سراغ داشتیم. وقتی فیلمساز ردپاهایی از همین سال های اخیر در فیلم گذاشته دیگر نمی توان خود را معلق در زمان دانست و باید به این نکات توجه کرد.

کاش ارجاعات تاریخی و اشاره های فیلم به اعتراضات سال 88 و دکتر احمدی نژاد نبود تا شاید بتوان مقداری فیلم را فرازمانی دانست. اما آنقدر این ارجاعات انجام شده که مجبوریم فیلم را با وضع امروزمان مقایسه کنیم. برای مثال در جایی از فیلم تماسی به تلفن رئیس جمهور می شود و کسی می گوید آقای رئیس جمهور به شهر ما هم بیا. خب وقتی رئیس دولت نهم و دهم حداقل چهار مرتبه کل استان ها، شهرها و شهرستان های کشور را دیده چگونه می توانیم این حرف را باور کنیم؟

بنابراین در فیلم «تلفن ...» یا باید وجه ارجاعات تاریخی فیلم را بگیریم که منطق داستانی فیلم سست می شود و یا باید ارجاعات تاریخی را نبینیم که در این صورت باید بگوییم فیلم ده یا بیست سالی دیر ساخته شده است!

نگاهی به شخصیتها در «رسوایی»

نگاهی به شخصیتها در «رسوایی»


برخی فیلمسازان از عناصر داستانی ای استفاده می کنند که تبدیل به کلیشه شده اند؛ اما فقط تعداد کمی از آنها می توانند از کلیشه ها استفاده کنند اما از مرزهای کلیشه بودنشان عبور کرده و عناصری تازه خلق کنند. یعنی کاری کنند که کلیشه ها دیگر کارکرد قبلی را نداشته باشند بلکه تبدیل به مفهوم و مضمونی تازه شوند. بهتر است مثالی بزنیم. «قیصر» نمونه ی خوبی برای این ادعاست. مسعود کیمیایی در قیصر از کلیشه های شایع سینمای دهه چهل استفاده کرد اما آنچنان هنرمندانه سرنوشت آنها را در داستان فیلم تغییر داد که گویی با چهره هایی جدید و تازه روبرو هستیم. ماندگاری و قابلیت ارجاع اجتماعی به قیصر می تواند تاییدی بر این عبارت باشد.

به نظر می رسد شخصیتها در رسوایی با این غرض خلق شدند. خیز نویسنده و کارگردان محترم هم به نیت ارتقا و تغییر و اراده ی مفهوم و مضمونی تازه از این عناصر کلیشه ای بوده است. به عبارت دیگر کلیشه ی شخصیتهای رسوائی به این ترتیب است: دختر فقیر زیبا و بلند پرواز، حاجی بازاری طماع و دیندار سطحی، بچه محل متعصب و خواستگار دختر، شخصیتهای مذهبی با صفا و مردمدار. قبل از دیدن فیلم همین ظواهر امر می تواند قانعمان کند که از ترکیب این شخصیت ها یا چیزی مانند داستان تکراری شیخ صنعا باید درآید، یا فیلمهای شبه اجتماعی روشنفکری ضد دین و یا اثری که صرفا به نیتهای تجاری ساخته شده است. اما به نظر می رسد اینگونه نیست.

ماده خام اولیه داستان همین حرفهای عامیانه است. اما حرف فیلم عامیانه نیست. شجاعت سخن گفتن با ادبیات عامیانه واقعن ستودنی است و باید بدانیم این مساله حقیقتا سهل و ممتنع است. یعنی اینکه بتوانیم مفاهیم عمیق را با ساده ترین ادبیات، بیان کنیم. برخی از سوره های قرآن الگوهای این سبک هستند. گاهی می توان بدون خواندن ترجمه هم از مضمون آن در قدم اول بهره برد. چه رسد به اینکه خواننده علم تفسیر بداند.

بهتر است به مساله اول بحثمان باز گردیم. آیا رسوایی توانسته از این کلیشه های سینمایی عبور کند یا نه؟ برای بررسی این ادعا بهتر است شخصیتهای اصلی و فرعی را به دو گروه قسمت کنیم: «آقا شریف، افسانه و جعفر» و «حاج یوسف و پیرمرد لحافدوز».

در گروه اول شاهد چه رفتارها و خصوصیاتی از این شخصیت ها هستیم؟ دختر می خواهد از زیبایی و جوانی اش بهره ببرد. حاج شریف می خواهد با توسل به ظاهر دین و مالش به خواهش نفسش برسد. جعفر هم به هر طریقی می خواهد افسانه را تصاحب کند. همین سه شخصیت می تواند شخصیتهای یک فیلم تجاری باشد(کما اینکه تا به حال بوده است). اما آیا این شخصیتها غیر از آن چیزهایی که از انها انتظار می رود عمل می کنند و آیا در تعامل با هم اتفاق تازه ای در معنای داستان می افتد؟ پاسخ منفی است. آنها در حد همان کلیشه باقی می مانند. داستان جدیدی هم ندارد. آنها همان کارکرد سابق خود را دارند. از ابتدای ورودشان همان کارهایی را می کنند که توقعش را داریم و همانجور هستند که قابل حدس هست. به سرعت در فضای قصه جاگرفته و کارشان آغاز می شوند. افسانه افسونگری می کند؛ جعفر به دنبال افسانه است؛ حاج شریفِ حاجی بازاری قشری دنبال گرفتن طلب پدر افسانه است و سعی در تصاحب دختر. می بینید؛ اتفاق جدیدی رخ نداده است. همان شخصیتها و همان کاراکترها. اما آیا تلاش نویسنده و کارگردان برای عبور از کلیشه ها همچنان بدون موفقیت است؟ خیر.

حاج یوسف و پیرمرد لحافدوز در طرف دیگر این تقسیم بندی قرار دارند. حاج یوسف در اوج غافلگیری ماست. او آنچنان که نشان می دهد نیست. کم کم متوجه می شویم همانطور که زندگی می کند از فرودستان اطرافش هم غافل نیست. کم کم می فهمیم همانطور که راه می رود چیزهایی هم می داند. او آرام آرام خود را می نماید آنچنان که هست. و این معرفی آنقدر دقیق و هنرمندانه است که وقتی باطن بینی تواناییهای معنوی او را می بینیم خنده مان نمی گیرد که مگه میشه؟ این میخکوب شدن و باور تماشاگر به خاطر این است که با معرفی دقیق حاج یوسف غیر از این هم انتظار نداریم. باور چنین مفاهیمی برای تماشاگر دیندار ایرانی خیلی مشکل است و این کار با خلق شخصیت حاج یوسف از دل کلیشه ها انجام شده است.

بهتر است در مورد این گروه به یک نکته ی اساسی توجه کنیم. چهره های روحانی در سینما و تلویزیون ایران ما به ازاهای قابل توجهی دارند. اما چرا به نظر می رسد روحانی این فیلم تافته جدا بافته ای است؟ چرا برخی فکر می کنند روحانی این فیلم توقع دیگری از روحانی را ایجاد می کند؟ به نظر می رسد آشنایی دقیق ده نمکی با این گروه و توجه به ریزه کاریهای رفتاری آنها موجب شده تا روحانی فیلم یک آخوند ساده نباشد. جلوه ای باشد از یک روحانی ایده آل. در میان خلق زیست می کند اما زیستش دنیایی نیست. از خلق نبریده بلکه با زبان آنها سخن می گوید و آنها را به رعایت تقوا و عمل صالح دعوت می کند. و از همه مهمتر برای مردم وقت می گذارد و کار او ارشاد با رفتار و عملش است. این چیزی است که نشان دهنده قدرت فیلمساز است. استفاده از عناصر معمولی سینما اما خلق مفهومی تازه. این خلق حاج یوسف آنقدر هنرمندانه است که انسان با دیدن گوشه گوشه ی رفتار او یاد رفتار نمونه های واقعی این افراد می افتد. پیرمرد لحافدوز هم از این قاعده مستثنا نیست. او که جلوه ی اخلاق عملی است با تذکرهایش در جریان فیلم و آن حرف طلایی در پایان فیلم چونان تلنگری است بر مردم محله و البته ما تماشاگران؛ که فاصله میان حق و باطل تنها چهار انگشت است.

خارج از نقد
شاید با سینما و شخصیت آقای ده نمکی مخالف و یا معارض باشیم. اما اختلاط این مساله با نقد فیلمهای او کار نادرستی است که بعد از فیلمهای ده نمکی رواج دارد. باید توجه داشت که حالا ده نمکی یک کارگردان است مانند باقی کارگردانهای سینمای ایران. فیلم می سازد و ممکن است در فیلمش اشتباهاتی باشد و گاهی به زعم ما فیلمهایش در طیف خوب تا بد جای گیرد. اما نباید این مساله باعث شود تا فراموش کنیم خدمتی که او به اقتصاد بحران زده ی سینمای دهه هشتاد انجام داد.

او کسی است که مخاطبان خود را پیدا کرد و با آنها کمکی اساسی به اقتصاد سینما(از سینماداران تا عوامل به سینما) کرد. ما می توانیم نسبت به فیلمهای او نقد اساسی داشته باشیم(کما اینکه حقیر نسبت به شماره 2 و 3 اخراجی ها موضع دارد) اما نمی توان به بهانه مخالفت با عقاید و طرز ورود او به سینما او را نادیده گرفت. این بی انصافی است کسی که در فیلمهای اولش توانسته مخاطب پیدا کند و با فروش بالایش به اقتصاد سینما کمک کند نقد شخصیت و گاهی تخریب شخصیت شود؛ به جای آنکه اثر او «قاطعانه» نقد گردد. اینکه چون سالنهای بیشتری به رسوایی اختصاص داده شده است پس فروش بالاتری دارد نیز حرف بی اساسی است. سینماداران می توانند فیلمهای قرار گرفته در لیبست اکران را خود برای نمایش انتخاب کنند. نه اینکه از هر جایی به آنها دستور داده شود. خب این واضح است که سینماداران به فیلمی اقبال گسترده نشان دهند که فروش تضمین شده ای دارد. نه فلان فیلم روشنفکری خوش ساخت که مخاطب بسیار محدودی دارد.

هنر انقلاب در بیان رهبر انقلاب(بر اساس کتاب دغدغه های فرهنگی)

اشاره: ...و اما در عرصة فرهنگ، بنده به معناى واقعى كلمه، احساس نگرانى مى كنم و حقيقتاً دغدغه دارم. اين دغدغه از آن دغدغه هايى است كه آدمى به خاطر آن، گاهى ممكن است نصفِ شب هم از خواب بيدار شود و به درگاه پروردگار تضرّع كند. من چنين دغدغه اى دارم. 
این عبارت از اولین بخشهای کتابی است که دو سالی است منتشر شده است؛ دغدغه های فرهنگی گردآوری موسسه جهادی(مرکز صهبا). در این کتاب به شرح یکی از بیانات رهبر معظم انقلاب در مورد فرهنگ با استفاده از دیگر بیانات ایشان پرداخته شده است. در این مطلب بخشهایی از این کتاب را که در مورد اهمیت و جایگاه هنر و نسبت هنر با انقلاب است آورده شده است.

انقلاب اسلامى به ادبيات و هنر نياز فراوانى دارد
در مورد انقلاب و اين ايدئولوژى و فرهنگى كه تحول عظيم ملت ما در جامعه به وجود آورد، [...]  اين به ادبيات و هنر، نياز فراوانى دارد. درست مثل اينكه يك بار سنگين براى حمل و نقلِ خودش به ابزارهاى سنگين تر، ابزارهاى قوي تر و نيرومندترى احتياج دارد. يك وقت انسان در يك مسافرت، يك پيراهن و مثلاً يك زيرپوش و يك لباس ساده و خوراك يك روز را مى خواهد بردارد، فقط يك ساك احتياج دارد. يك وقت براى يك مسافرت بار سنگينى را، ابزارهاى فراوانى را، آذوقة يك سال را مى خواهد ببرد، طبيعى است كه به وسايل بيشترى و بار و بنه هاى زيادترى احتياج دارد. اين تمدنى كه دنبالة اين تحول دارد مى آيد و خواهد آمد و بلا ترديد دنيا را تحت الشعاع قرار خواهد داد؛ اين ايدئولوژى و فرهنگى كه با اين انقلاب درخشيد و طلوع كرد و به وسط السماء خواهد رسيد و به ماهِ تمام بدل خواهد شد، بار معنوى و فرهنگى بسيار عظيمى است، و احتياج دارد به ابزارهاى فراوان. اين ابزارها بهترينش، رساترينش، موجزترينش، نافذترينش، هنر است.
آن كسانى كه تصور مى كنند انقلاب اسلامى ايران با ادبيات و با هنر سر و كارى ندارد، ربطى ندارد، خيلى پرت از معركه اند، خيلى دورند و نمى فهمند اصلاً چه دارند مى گويند و به كجا دارند مى گويند. اين انقلاب بيش از همه به يك ادبيات قوى، به يك فرهنگ غنى نيازمند است. من متعجبم، يعنى واقعاً در فكرم كه اگر اين انقلاب قرار بود توى يك كشورى پديد مى آمد كه خودش زبان غنى اى نداشت، مثل بعضى از كشورهاى آمريكاى لاتين يا بعضى از كشورهاى آفريقايى كه يك زبانى مثل زبان فارسى با اين سابقة تاريخى، با اين ظرفيت عظيم -كه مى دانيد زبان فارسى از لحاظ ظرفيت فوق العاده است-، يكى از بهترين زبان هاست؛ آن طورى كه آدم هاى اهل زبان و زبان شناس ها مى گويند از لحاظ ظرفيت فوق العاده است اگر نداشت و قرار بود با همان زبان گُنگُلاس(گنگ، نيم زبان، نيمه گويا) محلى بخواهد اين فرهنگ را نقل و انتقال بدهد، يا از يك زبان بيگانه استفاده كند چه بلايى سر اين انقلاب مى آمد؟ اين بليّه اى است كه ما امروز دچارش نيستيم و ما امروز به يك زبان قوى، كه داريم؛ و به يك فرهنگ عميق و تاريخى و غنى، كه داريم؛ و به يك ذهنيت فرهنگى در ملت مان و در همة مردممان، كه داريم؛ و به يك هنر سطح بالا، كه نداريم؛ به شدت نيازمنديم. همة ابزارهاى لازم هست، اما آن هنر بُرّندة تيزى كه امروز بتواند اين ابزارها را سرِهم كند و سوار كند و اين ظرف را از محتواى فرهنگى اين انقلاب پُر كند و ارائه بدهد؛ اين را ما نداريم. اين مشكل بزرگِ كار ماست و به اين به شدت نيازمنديم و بايد دنبالش باشيم. (27/10/65)

توقع انقلاب از هنر و هنرمند
مقولة ديگرى كه من مختصراً آن را عرض مى كنم، هنر انقلابى است. توقع انقلاب از هنر و هنرمند، مبتنى بر نگاه زيباشناختى در زمينة هنر است، كه توقع زيادى هم نيست. ملتى در يك دفاع هشت ساله با همة وجود به ميدان آمد. جوانان به جبهه رفتند و از فداكارى در راه ارزشى كه براى آنها وجود داشت، استقبال كردند؛ البته عمدتاً به خاطر دين رفتند؛ هرچند ممكن است عده اى هم براى دفاع از ميهن و مرزهاى كشور دست به فداكارى زده باشند. مادران و پدران و همسران و فرزندان و كسانى كه پشت جبهه تلاش مى كردند نيز طور ديگرى حماسه آفريدند. 
شما خاطرات هشت سال دفاع مقدس را مرور كنيد، ببينيد براى يك نگاه هنرمندانه به حالت و كيفيت يك جامعه، چيزى از اين زيباتر پيدا مى كنيد؟ شما در عالي ترين آثار دراماتيك دنيا، آنجايى كه به فداكارى يك انسان برخورد مى كنيد، او را تحسين و ستايش مى كنيد. وقتى فيلم، آهنگ، تابلوى نقاشى، زندگى فلان انقلابى  مثلاً ژاندارك يا سرباز فداكار فلان كشور را براى شما به تصوير مى كشند، در دل و باطن و وجدان خودتان نمى توانيد كار او را تحسين نكنيد. هزاران حادثة به مراتب باارزش تر و بزرگ تر از آنچه كه در اين اثر هنرى نشان داده شده، در دوران هشت سال دفاع مقدس و در خود انقلاب، در خانة شما اتفاق افتاد. آيا اين زيبايى نيست؟ هنر مى تواند از كنار اين قضيه بى تفاوت بگذرد؟ توقع انقلاب اين است و توقع زياده خواهانه اى نيست. مى گويد چرا زيبايى ديده نمى شود؟ كسى كه به اين مقوله بى اعتناست، نمى خواهد اين زيبايى را ببيند.(1/5/80)

هنر انقلابى اين است كه از تاريخ پر رنج و محنت ملت ايران، بى تفاوت نگذرد
كشور ايران با همة اين خصوصيات فرهنگى عميقى كه شما مى گوييد و راست هم مى گوييد و من هم به همين ها اعتقاد دارم، تحقير شد. پنجاه، شصت سال كسانى بر ما حكومت كردند كه آورندة آنها، نه اينكه ما نبوديم -چون در ايران حكومت مردم به اين صورت اصلاً سابقه نداشت- بلكه دلاورى خودشان هم نبود. اى كاش اگر ديكتاتور بودند، اقلاً مثل نادرشاه با
زور بازوى خودشان، يا مثل آغامحمدخان با حيله گرى خودشان بر سر كار آمده بودند، اما اين طور نبود. ديگران آمدند و آنها را بر اين ملت مسلط كردند و تمام منابع مادى و معنوى اين ملت را به غارت بردند. با رنج ها و محنت هاى بسيارى، حركت عظيمى در مقابل اين پديدة شوم اتفاق افتاد و توانست با فد اكردن جا نها و با عريان كردن سينه ها در مقابل دشنة دشمن غدّار، به جايى برسد. اين زيبا نيست؟ هنر چگونه مى تواند از كنار اينها بى تفاوت بگذرد؟ اين توقع انقلاب است. هنر انقلابى كه ما از اول انقلاب همين طور گفتيم و آن را درخواست كرديم، اين است. آيا اين توقع زيادى است؟ موسيقى و فيلم و تئاتر و نقاشى و ساير رشته هاى هنرى، شما بايد به اين مقوله بپردازيد؛ اينها چيزهاى لازمى است. توقع انقلاب از هنر و هنرمند، يك توقع زورگويانه و زياده خواهانه نيست؛ بل مبتنى بر همان مبانى زيباشناختى هنر است. هنر آن است كه زيبايي ها را درك كند. اين زيبايي ها لزوماً گل و بلبل نيست؛ گاهى اوقات، انداختن يك نفر در آتش و تحمل آن، زيباتر از هر گل و بلبلى است. هنرمند بايد اين را ببيند، درك كند و آن را با زبان هنر تبيين نمايد.
البته من انكار نمى كنم كه بعد از انقلاب در زمينة هنر دينى  تا آنجايى كه بنده مجال دارم و درك مى كنم؛ چيزهايى هم وجود دارد كه ما به عنوان يك مستمع شايد درست نمى فهميم آثار باارزشى درست شده است كه من از كسانى كه در اين زمينه ها كار كردند، از اعماق دل سپاس گزارى مى كنم؛ چه بازيگرهايى كه نقش هاى عالى را، عالى بازى كردند؛ چه آنهايى كه كارگردانى كردند؛ چه آنهايى كه متن فيلم نامه ها را نوشتند؛ چه بقية دست اندركارانى كه در زمينه هاى گوناگون كار هاى هنرى واقعاً وارد بودند. در نقاشى، خطاطى، طراحى و غيره، كار هاى باارزشى شده كه به هيچ وجه روا نيست انسان آنها را ناديده بگيرد؛ ولى انتظارى كه عرض كردم، هميشه بوده، الان هم وجود دارد.
آن جايى كه پاى حفظ ارزش ها و تداوم بخشيدن به آنهاست، يا صحبت از استحالة ارزش هاست، يك خط كشى وجود دارد؛ شما نمى توانيد بگوييد من نه اين طرف هستم نه آن طرف. مگر مى شود؟ اين مى شود بى هويتى. مگر مى شود آدم به يك ارزش، هم معتقد باشد، هم نباشد؛ يك ارزشى را، هم پاس بدارد، هم ندارد؟ اينجا آدم بايد موضع انتخاب كند و پاى آن بايستد. البته من هيچ نفى نمى كنم؛ ممكن است كسى اشتباه كند. در اين صورت انسان خطا را جبران مى كند؛ كما اينكه در مواردى به بعضى از دوستانى كه آثار خودشان را به من ارائه كردند يا از طريق ديگرى من آن آثار را ديدم و به نظرات نقادانه اى رسيدم، چه در بازي ها، چه در محاوره ها و به قول شما ديالوگ ها، چه در برخى از صحنه پردازي ها، به آنها گفتم. البته بعضى اصلاح كردند، بعضى هم اصلاح نكردند. ما از آنهايى كه اصلاح كردند، تشكر كرديم، اما از آنهايى كه اصلاح نكردند، هيچ وقت گله نكرديم كه چرا اصلاح نكرديد؛ چه برسد بالاتر از گله. به هرحال در اينجا حدودى وجود دارد. مگر مى شود نسبت به اين حدود بى تفاوت بود؟(1/5/80)
از جمله كارهايى كه بايد بكنيد، يكى اين است كه مخاطب خودتان را خلق كنيد. اگر به فكر اين باشيد كه مخاطب جبهة مقابل را تصرّف كنيد، ممكن است همين فكر، شما را وسوسه كند كه به تقليد كار جبهة مقابل بپردازيد. بعضى از عناصر جبهة خودى كه مثلاً داستان مى نويسند يا فيلم مى سازند، با اين خيال كه مخاطبين جبهة مقابل را جذب كنند، به مسائلى مى پردازند كه نويسنده يا فيلم ساز جبهة مقابل به آنها پرداخته است. مثلاً آنها براى جاذبة فيلم از عامل زن، يعنى عامل جنسى، استفاده مى كنند؛ اينها هم همين كار را مى كنند. اين كار به هيچ وجه صحيح نيست؛ چون به سايش در جبهة خودى كمك مى كند. بنده اين را قبول ندارم. نه فقط قبول ندارم، بلكه تصور مى كنم اين فكر، غلط و اين كار، اشتباه است. ما بايد مخاطب خودمان را خلق كنيم. اگر دشمن ما با تكرار يك حرف، گوش ها را با آن آشنا مى كند، ما نبايد مجبور شويم حرفى را كه او مى خواهد، تكرار كنيم. اگر او با خوراندن يك خوراك، ذائقة جديدى براى مردم كشور خلق مى كند، ما نبايد تابع آن ذائقة خلق شده باشيم. خودمان بايد ذائقة ديگرى خلق كنيم؛ يعنى همانى كه مطابق فكر و ايمان و عقيدة ماست. خلاصه اينكه، اگر دشمن خصوصياتى را در كار خودش برجسته مى كند، ما تقليد نكنيم. فرض كنيد دشمن در قصه و شعر و فيلم و فيلم نامة خود، از خصوصيت انتقاد از وضع موجود استفاده مى كند. آيا ما هم بايد براى عقب نماندن از او، در قصه و شعر و فيلم و فيلم نامة خود، از وضع موجود انتقاد كنيم؟ مى دانيد نتيجة اين كار چه خواهد شد؟! مى دانيد آخرش به كجا خواهد رسيد؟! آيا انتقاد از وضع موجود يك ارزش است كه ما آن را ارزش به حساب بياوريم؟! اصلاً چرا از وضع اسلامى و الهى خودمان انتقاد كنيم؟! چرا انتقادى كنيم كه به معناى عيب جويى، ايرادگيرى و نيش زدن است. چرا به خودمان نيش بزنيم؟! آيا وضع موجود، اشكالى دارد؟ اگر دارد، همت بگماريم تا اشكال را برطرف كنيم. چرا خرابش كنيم؟! ما نبايد به خودرويى كه در گردنة نفس گيرى، ناله كنان بالا مى رود؛ حركتش كند است و مشكلى دارد، سنگ بزنيم. چون اگر سنگ بزنيم متوقف مى شود. بايد به آن خودرو كمك كنيم و هلش بدهيم تا بالا برود. البته يكى از شگردهاى جبهة دشمن، انتقاد از وضع موجود است. چون مى دانند طبيعت انسان از انتقاد خوشش مى آيد، مى خواهند يكى را پيدا كنند و به انتقاد از او بپردازند. معلوم هم هست كه آنها براى مورد انتقاد قرار دادن، چه كسانى را انتخاب مى كنند؛ مسؤولين و اصل نظام را. منتها اگر جرأت نكردند به انتقاد از اصل نظام بپردازند، به اشخاص نظام و سياست هاى آن حمله مى كنند. ما چرا اين كار را بكنيم؟ ما اگر مى خواهيم انتقاد كنيم، خيلى موارد و مسائل هست كه مى شود از آنها انتقاد كرد.

مخاطب شناسی
... من اصلاً نمى گويم كه مخاطبتان يك عده خودى باشند. مخاطب شما همة بشريتند نمى گويم كه شما يك مشت حزب اللهى مؤمن را پيدا كنيد؛ « وَ ما اَرسَلناكَ اِلاّ كافَّةً لِلناسِ » آنها را آهسته و مثلاً خصوصى بياوريد، حرف هايى به آنها بزنيد و سپس ولشان كنيد؛ بقيه هم خودشان بروند. من اين را نمى گويم. من مى گويم شما مشخصة خودتان را در پيامتان حفظ كنيد و بگذاريد كسانى كه مخاطبتان قرار مى گيرند، اين طعم برايشان خوشايند باشد. مثل همان كارى كه پيامبران و مصلحين دنيا كردند. واِلّا اگر قرار باشد با دست خودمان، دور خودمان ديوار بكشيم كه واويلاست! 
در باب جاذبه ها هم، معلوم است كه اعتقاد من چيست. يك وقت به چند تن از برادران كه اينجا هم حضور دارند، گفتم اگر بنا شد فيلم يا برنامه اى حزب اللهى باشد، عقيدة من اين نيست كه اُمّل و بى جاذبه و بد و قديمى و تكرارى باشد. نه، بنده معتقدم مى شود برنامه اى، هم حزب اللهى، واقعاً مسلمانىِ ناب باشد و هم بسيار زيبا و شيرين و جذاب. مى شود اين كار را كرد. البته اين هم كه مى گويم مى شود، نه اينكه بخواهيم آرمان گرايى كنيم. (22/4/73) 
سعى كنيد در زيبايى كوشش كنيد، سرمايه گذارى كنيد، نگوييد آقا ما اهل اين چيزها نيستيم، اين زر و زيورها نيستيم، ما اهل دنيا نيستيم، نه آقا! اين دنيا نيست، اين آخرت است؛ به گردن من. در زيبايىِ كارى كه انجام مى گيرد، كوشش كنيد و پول خرجش كنيد، هيچ اشكالى ندارد. البته زيبايى كه مى گويم، نه كارهاى تجملاتى زرق و برق دارِ بى محتوا. كار هنرى، زيبايى هنرى. واِلّا گاهى مى شود انسان يك كاغذ غليظ ضخيمى را مى گذارد آن جا كه قيمتش سه برابر كاغذ معمولى است و هيچ هم اثر نمى كند. يك نقاشى درمى آورد با چهار، پنج رنگ غليظِ تندِ مختلف هيچ اثر هم نمى كند. آن را نمى گويم كار هنرى.(5/6/61)

تربیت و رویش
در نگرش به عرصة فرهنگى كشور، ما بايد به تربيت نيروى انسانى توجه كنيم. براى يك كشور، نيروى انسانى همه چيز است. ما اگر نيروى انسانى نداشته باشيم، هيچ چيزى نداريم. (21/9/68)
... تمام پيامبران و عبادالله الصالحين، همّشان اين بوده كه انسان صالح را در اين زمين به وجود بياورند، حفظ كنند، رشد بدهند و تكثير نمايند. هدف اسلام هم اين است. اينكه شما ديديد، امام در بيانيه اى فرمودند ،« فتح الفتوح انقلاب اسلامى، ساختن جوانانى از اين قبيل است»(صحيفه امام/ ج 15 / ص 395 ، پيام به فرماندهان نظامى، قدردانى از پيروزى لشكريان اسلام در عمليات طريق القدس، 8 آذر 1360) يك حرف نبود كه همين طور بر قلم امام جارى شده باشد. اين يك مبناى اسلامى و الهىِ بسيار مستحكم دارد. واقعاً فتح الفتوح، يعنى ساختن انسان صالح. 
...انقلاب ما آمد تا انسان صالح تربيت كند. نقش انسان صالح اين است. آن چيزى كه اين انقلاب را تا امروز نگه داشته است، عبارت از صلاح انسا ن هاست؛ همان مقدار ماية صلاحى كه ما ملت داريم. در حق ملت مان هم مبالغه نمى كنيم، امروز صلاح غلبه دارد و پرچم را به دست گرفته و حاكم است و حركت به سمت صلاح، برنامه ريزى شده است. البته تا صلاح مطلق هم فاصله بسى طولانى است. (10/10/69)
بنابراين آنچه كه براى كشور ما و براى عناصر فرهنگى مهم است، گسترش كيفى فرهنگ است. يعنى تربيت شاعر، نويسنده، هنرمند و تربيت كسانى كه بتوانند توليد هنرى كنند وپايگاه هنرى را پيش ببرند. اينها لازم است. با تشويق هنرمندان، با شناختن استعداد ها، باباز كردن ميدان كار براى آنان، اگر بشود در يك استان و در سطح كشور اين گونه كار ها انجامگيرد، آن وقت اميد هاى زيادى هست. چرا؟ چون استعداد ها، استعداد هاى برجسته است. وقتى كه يك كار نو و وسيعى در سطح كشور انجام گرفت، آن وقت مى شود خرسند، راضى و اميدواربود كه گردونة فرهنگى به راه افتاده است.البته امروز هم از لحاظ فرهنگى، ما متوقف نيستيم؛ در حال پيشرفتيم. به بركت نظام مقدس اسلامى، حقاً و انصافاً در اين زمينه خيلى كار شده است. غالباً مسؤولين ما در اساس، فرهنگى هستند. ميدان، براى عناصر فرهنگى باز است. در كارهاى بزرگ، غالباً عناصر فرهنگى مشغول كارند. لذا قدر فرهنگ و زمينه هاى فرهنگى را مى دانند. (28/6/75)


نشر در روزنامه خراسان. 92/1/22. صفحه سینما و تلویزیون




انجمن طراحان لباس فمینیست مسلمان!

بسم الله الرحمن الرحیم

درباره ی نمایشگاه جشنواره بین المللی مد و لباس فجر

نمایشگاه جشنواره مد و لباس فجر تا 23 اسفند در حال برگزاری است. امروز که به دیدن ای نمایشگاه رفتم چند نکته به نظرم رسید که عرض می کنم:

1.    اکثر قریب به اتفاق طرحهای ارسالی برای بانوان بوده و اکثر همین طرحها نیز از یک فرم ثابت تبعیت می کردند. نکته ای هم که در مورد آنها باید تاکید کرد محدود بودن این طرحها به زنان طبقه متوسط جوامع شهری است. شاید طراحان نتوانستند غیر از فضاهای ذهنی و طبقه ای خودشان به فضاهای خانمهای دیگری از طبقات دیگر و مجموعه های دیگر فکر کنند.

2.    مجموعه های علمی و تخصصی نیز از این قاعده بالا مستثنی نبوده و اکثرا به طراحی لباس بانوان اشتغال داشتند. گرچه شاید فضای بانوان تنوع بیشتری را طلب کند و شاید طراحان بیشتر از خانم ها باشند اما اطلاق عنوان کلی «مد و لباس فجر» بدون تخصیص جنسی توقع چیز دیگری را ایجاد می کند.

3.    دوباره به دلیل بالا لباسهای خیلی کمی برای آقایان طراحی شده بود که آنها هم واقعا اتفاق جدید نبود.

پیشنهادها

1.    برگزاری نمایشگاههای عکس و فیلم از زنان طبقات مختلف اجتماعی و مشاغل و شهرهای مختلف برای طراحان مد و لباس برای گسترده شدن جهان ذهنی و خلاقیت آنان؛

2.    تشویق و سفارش جدی برای طراحی لباسهای مجلسی مناسب برای بانوان؛

3.    تشویق یا سفارش برای طراحی مد و لباس برای آقایان(مسئولان باور کنند این عرصه هم مهم است!)

4.    حمایت جدی از پوششهای بومی و تولیدکنندگان فعال و خلاق و ارزشمند این عرصه مانند ماکو، تن درست و ...

فیلم دیدن از نمای دور- روز هشتم جشن واره 19 بهمن

به نام حق

19 بهمن- روز هشتم جشن واره فجر

کلیات

از تلخ ترین اتفاقات سینما در ایران آن است که فیلمی سفارشی را کسی بسازد که در حال و هوای موضوع سفارش نبوده و حتی در برخی موارد تراژیک خیلی هم آن را قبول ندارد!
مثال به تعداد نصف آثار تولیدی سینمای ایران ِ پس از انقلاب(تقریبا) موجود است!!!

جزئیات

*تاج محل

تاج محل را می توان داستان انسانهایی دانست که در اوج سختی هایشان به فکر دیگران هستند و قبل از هر چیز یا «انسان» هستند و یا «انسان» نیستند.
تاج محل را میتوان داستان انسانهایی دانست که در فقر و نداریشان به حال خود رها شده اند و فریادرسی ندارند. انسانیت و دردهای فقر را شاید بتوان موضوع فیلم دانست.
تصویرهای زیبا و میزانسنهای آرام(که احتمالا باید تاثیر میرکریمی باشد) نکته ی ارزشمندی برای فیلم به حساب می آیند. البته نباید از بازی روان نابازیگران فیلم، هم غفلت کرد.

البته اگر بتوانید داستان آرام و بی فراز  نشیب(و گاهی خسته کننده) آن را تحمل کنید می توانید پایان خوش آن را هم ببینید.

*بشارت به یک شهروند هزاره سوم

همه می دانیم در دوران رواج عرفانهای دروغین و گسترش عقاید پوچی مانند شیطان گرایی قرار داریم. همه می دانیم این علفهای هرز می تواند ضررهای غیر قابل جبرانی هم به خانواده ها بزند اما حالا چرا باید چنین موضوعی را با چنین قصه ی کشداری و به دست کارگردانی که در فضای سینمای اجتماعی نیست و در فیلم قبلیش هم فضای شاعرانگی دارد بدهیم تا یک اثر خسته کننده و طنز بسازد؟!

*استرداد

استرداد فیلم بدی نیست. اگرچه به نظرم لایق کاندیدا شدن این چنینی در جشن فجر نبود. بدون شک بودجه بالای این فیلم در موفقیتش نقش داشته. البته فیلمبرداری، بازیگری خوب و فیلمنامه قابل تامل در به چشم آمدن فیلم تاثیر داشته است.

اما خوب است از مسئولان بنیاد فارابی بپرسیم ساخت چنین پروژه ی پر هزینه ای که در صحت تاریخی آن نیز شک است چه دلیل و توجیهی دارد؟

فیلم دیدن از نمای دور- روز ششم جشن واره- رسوایی

به نام حق

امروز 17 بهمن- روز ششم جشن واره فجر

کلیات

شاید یکی از مشکلات امروز سینمای ما از این باشد که نویسندگان و کارگردانان ما آنچنان از گیشه غافل شده اند که مخاطب خود را مشخص نمی کنند و برای نیازهای آنان و به زبان آنها حرف نمی زنند. همین می شود که تعداد قابل توجهی از فیلمهای مسابقه ی جشنواره اصلا اکران نمی شود!

جزئیات

فیلم درباره ی یک روحانی صاحب نفسی است که به عرصه ی ابتلائی می افتد و برای هدایت دختری از آبرویش مایه می گذارد.

به نظرم فیلم استاندارهای معمولی فنی و هنری سینما را از لحاظ فیلمبرداری و موسیقی و تدوین و کارگردانی داراست. اما آنچه که نقطه قوت فیلم شده؛ قصه، داستان ِ بکر و فیلمنامه ی خوب فیلم است؛ و دیگری بازیهای روان بازیگران خصوصا اکبرعبدی و الناز شاکردوست است. با توجه به این نکات این فیلم هم رشدی در کارنامه ی سینمایی ده نمکی و هم (ان شا الله) فیلم موفقی در گیشه خواهد بود. چرا که مضمون فیلم نیاز و درد امروزمان است.

در رسوایی نه با فیلم سختی روبرو هستیم که نیاز باشد کسی ضمیمه اش شود تا مخاطب بفهمد حضرت کارگردان از این پلانها چه قصدی داشته و نه آنقدر سطحی است که انگار دارد بیانیه ی سیاسی- اجتماعی می خواند. بلکه (با قبول تمامی نکات نقصش) آنچنان بر لبه ی تیغ حرکت کرده که هم مخاطب با یک بار دیدن می تواند قصه را فهم کند و یک لحظه از فیلم غافل نشود و هم مخاطب خاص ارجاعات و نکات تبلیغی و معنوی را درک کند.

اگر بخواهم از چند نکته ی قابل تامل فیلم بگویم باید از فیلمبرداری و نمای برخی پلانها یاد کنم. به نظرم برخی نماها می توانست تغییر کند و گاهی هم تصویر سوژه واضح نبود. البته برای استفاده از فیلتر و کمی دستکاری رنگهای فیلم هم دلیلی پیدا نکردم. غیر از این نکته هم به گمانم گریم بازیگران دختر فیلم هم میتوانست کمی کمرنگ تر و ساده تر باشد.

به نظرم ده نمکی آنچه که لازم بوده(شاید هم بیشتر از سطح عمومی سینما) از هنرفیلمسازی آموخته. اما مهمتر از این آموختن آن بوده که او توانسته آشتی مردم با سینما را آغاز کند. چرا که وقتی سینمای ما با مردم آشتی کند اقتصادش رونق گرفته و  می تواند بر مردم تاثیر بگذارد. این مهم نیازمند آن است که مردم دغدغه هایی از جنس خودشان را بر پرده نقره ای ببینند. چیزی که ده نمکی هم فهمیده و هم عمل می کند. و البته شجاعتش در گشودن فضاهای تازه ی مضمونی در سینما هم مزید بر این نکته مثبت می شود.

امروز دیگر ده نمکی نه انکار شدنی است و نه خدمتش به سینمای دهه هشتاد(در زمانی که اقتصاد سینما مشکل داشت) از لحاظ راه انداختن گردشهای مالی بالا در سینما  و بیان مضمونهای تازه نادیدنی است. همین مسایل کافی بود تا کارگردانی چون او محافظه کار باشد و دست به تکرار بزند اما این اتفاق تلخ رخ نداد و امیدواریم به لطف خدا باز هم رخ ندهد و او همچنان همانطور که در نشست خبری گفت با جگر(!) به ساخت فیلمهای خوب ِ دیگر ادامه دهد.


فیلم دیدن از نمای دور- روز سوم جشن واره 14 بهمن

به نام حق

دیروز 14 بهمن- روز سوم جشن واره فجر

کلیات

-    به گمانم چیزی شبیه محال است که نویسنده و کارگردانی از یک فرهنگ و ملیت بنشیند و درباره ی تقابل دو فرهنگ و ملیت دیگر فیلمنامه بنویسد و فیلم بسازد. از دو فیلم دیشب اولی درمورد یک عراقی در آلمان و قصه ی درخواست پناهندگیش بود و دومی درباره ی قاچاق اعضای بدن توسط نیروهای صلیب سرخ در افغانستان.
کسی که درباره ی فرهنگها و اقوام دیگری می خواهد بنویسد و بسازد باید در میان آنها زیسته باشد. کاری که به نظر نمی رسد حداقل درمورد دوفیلم دیشب فیلمنامه نویسانش انجام داده باشند.

جزئیات

برلین 7-

برای یک کارگردان فیلم اولی ساخت اثر در یک کشور خارجی و کارگردانی فیلمنامه ای در مورد انسانهایی که ظاهرا فرهنگی مشابه ما ندارند واقعا شجاعت و امتیاز بزرگی است.
به نظرم برلین منهای هفت از فیلمنامه ضربه می خورد. رابطه ی پدر عراقی با فرزندانش نکته ی اصلی فیلمنامه است. قصه ی اصلی مرگ مادر که مبنای مشکلات پسربچه و دزدی دختر است تا آخر هم به طور واضح معلوم نمی شود. علت علاقه ی خانم دکتر هم به دختر و تلاش برای حل مشکلات آنها هم ابهام دارد. یکی دیگر از ایرادهایی که به فیلمنامه وارد است علت اعتراض مرد عراقی به کارچاق کن افغانی برای پس گرفتن پولش است. بر مبنای دیالوگها ما متوجه می شویم مرد عراقی پولی ندارد و باید به خاطر حل مشکلات مهاجرتش توسط کارچاق کن به او پولی هم بدهد. اما پس از اینکه می فهمد او به راحتی می توانسته در خواست اقامتش را پیگیری کند سراغ مرد افغانی می رود تا پولش را از او پس بگیرد. اما او که گفته بود پولی ندارد!
با این حال کارگردانی کار خوب از آب درآمده و شاید بتوان گفت فیلمنامه را بهتر از این نمی شد ساخت.
علی رغم خسته کننده بودن و کند شدن فیلم اما فیلم متوسط رو به بالایی بود.

فرشتگان قصاب

می دانیم خیلی از موضوعات واقعیت دارد. می دانیم جنایتهای جنگی امریکا یکی دو تا نیست. می دانیم آمریکا شیطان بزرگ است اما برادران باور کنید برای به تصویر کشیدن این حقایق راههای بهتری مثل مستند هم هست. یا اگر می خواهید این حقایق را سینمایی کنید باید حرفهای شما داستان داشته باشد.
از اینکه بگذریم فیلمبرداری و میززانسن و دکوپاژها واقعا نقیصه اصلی فیلم شده. دوربینبین هوا و زمین معلق است. فیلم جلوه های ویژه و اسلوموشن های مسخره و بی جا دارد.
سربازان آمریکایی فیلم هم واقعا بی مایه و آبکی بودند. هر چند کلیشه ها شخصیتشان را شکل می داد.

فیلم دیدن از نمای دور- روز دوم جشن واره 13 بهمن

به نام حق

به امید خدا یادداشتهای روزانه و نکاتی کلی درباره ی فیلمهای جشن واره
ی فجر را در این روزها می نویسم.

امروز 13 بهمن- روز دوم جشن واره فجر

کلیات
-    به گمانم فیلم خوب روشنفکری خیلی خیلی بهتر از فیلم بد ِ بد ِ ارزشی یا بومی یا فرهنگی یا معناگرا و یا هر کوفت دیگری است. آقایان خواهشا احساس تکلیف نکنند فیلم معناگرا بسازند. دشمن دانا بــِــه ز دوست نادان.
-    فیلمنامه و داستان کماکان مشکل مهم سینما

جزئیات

آفتاب مهتاب زمین:

فاجعه بود. یک فیلم معناگرا(چی؟!) که می خواست تاثیر تبلیغ و روند تغییر دیدگاه یک روحانی را مثلا نشان دهد اما نه فیلمنامه داشت و نه بازی. کارگردان هم بازیگری کرده بود و هم طراح صحنه و لباس بود و هم نویسنده. گرچه مفصل شاد شدیم اما تاسفهای دوستان بعد از فیلم واقعا تاثر برانگیز بود. چرا بعضی احساس تکلیف می کنند عقاید فلسفیشان را فیلم کنند. راستی فیلبرداری و موسیقی فیلم وضعیتی در حد همان نویسندگی و کارگردانی و بازیگری داشت. البته وسط فیلم معناگرا عشق مثلثی بامزه ای هم رخ داد! فاجعه بار تر از هر چیز انتخاب این فیلم در بخش «سودای سیمرغ» بود!

تابستان طولانی:

ای کاش و صد ای کاش که بر فیلمنامه بیشتر تمرکز می کردند تا چنین اثر دقیق و حساب شده و پر محبتی قویتر می شد. داستان یک روستا که همه ی مردانش به جنگ می روند با داستانهای فرعی دیگری همراه شده بود که خیلی قوت نداشت. اما بازی مسلط بازیگران مشهدی خصوصا بازیگر نوجوان فیلم و فیلمبرداری با حوصله و خلاقانه(به دور از افراطهایی که این روزها در فیلمبرداری مد شده) ویژگیهای انکار ناشدنی فیلم هستند. باید به تیم مشهدی سازنده ی فیلم خدا قوت گفت.

آسمان زرد ِ کم عمق:

آنقدر در فضا سازی قوی بود که توانست حال من و حمید عزیز را به کل خراب کند. فیلمی در حال و هوا و فضاهای بهرام توکلی که به نظرم دستاورد تازه ای برای توکلی نبود و شاید بتوان گفت تکراری در کارهایش بود. خصوصا بازی صابر ابر و نریشنهایش. روایت یک موقعیت زن روان پریش و شوهری که او را هم دوست دارد و هم به دوست داشتنش شک می کند. در یک موقعیت تصادف ناخواسته با پایانی کاملا باز. خیلی به هم ریخته بود.

دل بی قرار:

به دلیل آنکه نتوانستم با فیلم ارتباط برقرار کنم بعد از حدود 25 دقیقه از سالن خارج شدم.


یک آسمان محبوب!


حیرانی

بسم الله

وقتی اسم «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» را برای خودم تکرار می کنم یا تصویری از فیلم را می بینم تمام چیزهایی که خاکستری است برایم تداعی می شود. احساسات خاکستری، کلمات خاکستری و فضایی خاکستری و رخوتی که در پس اینها در ذهنم پدیدار می شود. به گمانم فیلم تا اینجا تاثیرش را گذاشته.  

درباره ی حیرانی

فضاسازی ها خاکستری نه تنها در متن فیلم قابل مشاهده هستند بلکه از متن به درون داستان فیلم تسری داده شده اند. روابط زن و مرد و روابط آن دو با کودکشان نه آن چیزی است که ایده آل است و لازمه ی یک زندگی متعادل است و نه آنچنان مدرن و مناسب طبقه متوسطی است که اینها کم کم دارند به آن مبتلا می شوند.

در فیلم شاهد یک تغییر موقعیت هستیم. این تغییر جایگاه ظاهرا موجب تغییر طبقه می شود. زن و شوهری از شهری دیگر به تهران آمده اند چرا که شوهر حالا مسئول فروش کل شرکت شده است. آنها در هتلی اسکان گرفته اند. انتخاب این فضا تعمدی است. هتل، فضایی است برای عدم پایداری است و نهایتا حضور در آن پایانی دارد. همچنین محل رفت و آمد و عبور و مرور است.

ظاهر امر نشان می دهد هتل در این جا شهر کوچکی است که به مثابه یک جامعه ساختارها و نهادهای مشخصی دارد. مرد وظایفی دارد. زن – با توجه به سلایق زنانه اش- وظایفی پیدا می کند. با توجه به درگیری زن و مرد نهادی نیز وجود دارد که کار تربیت کودکان را بر عهده بگیرد. بنا بر این فضای روشن و ساده ی این خانواده  ی تازه وارد به تهران با ورودشان به این هتل کم کم سرد و خاکستری می شود و به آن پایان تاریک واقعی و از هم گسیخته می رسد.

به نظر می رسد زندگی خصوصی... از یک مساله حرف می زند. تغییر یک سبک زندگی و ورود به دنیایی جدید که پر است از ظواهر و زرق و برقهای فربینده. این ورود برای یک خانواده که در فضای طبقه متوسط زندگی نمی کنند توام با حیرانی است. حیرانی ای که با فضاهای سرد هتل تشدید شده است.

فیلم درباره ی یک موقعیت بحرانی صحبت می کند. این ادعا از آن جهت است که که اگر روابط درون خانواده بین زن و شوهر و والدین و فرزندان را ملاک طبیعی بودن فضا بدانیم هر چه که به پیش می رویم این حرارت به سردی متمایل تر می شود. آنها درگیر کار و شغلشان می شوند و گاه چیزهایی را فراموش می کنند. در مواقعی هم دغدغه ی شان این می شود که چه پوششی انتخاب کنند و یا با غریبه ها چگونه برخورد کنند. این نشانه ی خوبی برای نمایش این موقعیت بحرانی است. بیان این موقعیت بحرانی و شرایط غیر طبیعی هم با نشانه ها و نمادهایی –که گاهی به افراط در فیلم استفاده شده است- بیان می گردد. فی المثل در سکانس بارش باران وقتی فرخ نژاد برای آوردن کفشهای خانم کرامتی بیرون می رود و به عروسکی برمی خورد و با پاهای خونینش آن عروسک را می آورد. و این مثال به نظرم شاهدی برای بهره بردن از این عناصر برای تشدید فضاسازی است.

هش دار

فیلم به وضوح در مورد اهمیت و خطر این دگردیسی صحبت می کند. به نظر نمی رسد این فضا آنچنان باشد که بخواهد دفاع یا تبلیغی در مورد این سبک زندگی و این نگرش باشد اما به وضوح به نظر می رسد قصد تبیین چنین نوع زندگی و در لحظاتی آسیب شناسی آن نیز باشد. به نظرم از نگاه پدید آورندگانش اشکال چنین رفتارهایی در نداشتن چهارچوبی برای زندگی و وادادگی درمقابل دعوتهای ناخواسته صورت می پذیرد.

از بهترین لحظات فیلم نمایی است که خانم کرامتی روبروی تابلوی بنایی که طبقات بالاییش کج است ایستاده و وقتی آقای فرخ نژاد را می بیند به او می گوید این بنا چقدر زیباست. و فرخ نژاد با تعجب می گوید این تصویر همین جاست. این مطلب می تواند مویدی بر این مطلب باشد که این دو نفر انگار هنوز جایی که هستند را نمی شناسند. و از همه بدتر نمی دانند می خواهند به کجا بروند. دغدغه های دائمی چگونه رفتار کردن با مردها غریبه و حشر و نشر با آنها انگار مسائل جدیدی هستند که وارد زندگی آنها شده اند.

تغییر نگرش به سبک زندگی و وارد شدن جدی جامعه ی ایران –در پهنه ی کشور- به دنیای مدرن اقتضائاتی دارد که باید در مورد آنها به جدّ اندیشه شود. و شاید این فیلم هش داری باشد بر اینکه به سادگی می توان در اقتضائات دنیای مدرن حل شد. البته اگر راه حل سومی در مقابل آن نداشته باشیم.


چاپ در صفحه هنر و رسانه روزنامه خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/09/29



متوسط است، همین

به نام گسترده مهر مهربان

در مورد فیلم من مادر هستم یک سوال اساسی و چند سوال فرعی دارم. سوالهایی که هر چند برایشان پاسخهای کوتاهی عرض کرده ام، اما به نظر می رسد جای بررسی بیشتر دارد.

سوال اصلی:
آیا برای مذمت چیزهای بد، باید بدی را نمایش دهیم؟ به بیان دیگر بر چه مبنای شرعی و عرفی برای اینکه افراد اطرافمان را نسبت به کارهای بد تحذیر کنیم باید اقدام به نمایش بدی کنیم؟

به نظرم برای بیان بد بودن رابطه های افسار گسیخته نیازی نیست زمان فیلم را به این در هم بودن اختصاص دهیم؛ احتمالن نیازی نیست این همه نمای شرب خمر نشان دهیم؛ بیان مصرانه ی خانه خالی و تخت و خواب و حمام چه ضرورتی دارد؟ چه اصراری است این همه بر نمایش بدمستی و نگاه شهوت آمیز تاکید کنیم؟

شاید در فرهنگ غربی نمایش بدی برای مذمت و دور کردن افراد از رفتار غلط، خیلی بیراه نباشد(مثلا دو فیلم بی وفا از دی پالما و چشمان کاملا بسته از جناب کوبریک بدی را به جهت رد کردن نشان می دهند) اما در فرهنگ ایرانی اسلامی ما آیا این مساله باید اینگونه باشد؟

به نظر می رسد در فرهنگ اسلامی ایرانی نهی از بدی با بیان تبعاتش و اشاره ی کلی به آن انجام می شود. فی المثل در قرآن می خوانیم: «وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً (إسراء:32)» یا «لا تَقْرَبُوا الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْس الَّتي حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقّ‏ِذَلِكمْ وَصـّاكُم بِهِ لَعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ‏ (انعام 151)».

سوالات فرعی:
-منطق داستان
چرا بر مبنای داستان حکم آوا-به خاطر قتل سعید- اعدام است؟

بر اساس منطق فیلم، حکم دادگاه صرفا بر مبنای فیلمی چند دقیقه ای صادر می شود که آوا و سعید در حالی که مست هستند مشغول خوش و بش و بازی بیلیاردند. صدور حکم بر اساس این فیلم مردود است؛ زیرا اولا راحت بودن با هم دلیل رضایت آوا بر رابطه با سعید نیست چرا که سعید دوست قدیمی پدر آواست و طبیعی است که با او راحت باشد و ثانیا اتفاقا می تواند دلیل نظر داشتن سعید به آوا نیز باشد. از طرف دیگر این مساله در فرآیند صدور حکم بررسی نمی شود که به آوا تجاوز شده است. چرا که آوا اگر اهل رابطه بود قبلا با پدرام(دوستش) در خانه سعید رابطه برقرار می کرد؛ افزون بر این آوا از شدت فشار اتفاق شب خانه سعید رگش را زده است. پس این اتفاق برایش خیلی گران بوده و بر مبنای فیلم این رابطه با رضایت آوا نبوده است. البته احتمالن آوا از اعدام تبرئه نمی شود چرا که عملش دفاع مشروع محسوب نمی گردد(چون در شب بعد و پس از قتل انجام شده و در حال مستی بوده) اما لازم بود در دادگاه زنای محصنه و تجاوز سعید بررسی می شد.

-زمان
اتفاقات در چه دوره های زمانی اتفاق می افتد؟

به نظر می رسد مفهوم زمان در فیلمنامه با کم دقتی مواجه است. گاهی آنچنان سریع است که کاملا تعجب آمیز می شود. مانند زمان بستری شدن و ترخیص آوا یا زمان مشخص شدن حاملگی و درنتیجه سقط بچه. همچنین سرعت سیستم قضایی در پیگیری پرونده نیز واقعا حیرت انگیز است. زمان دستگیری و طی شدن مراحل بازپرسی و انتقال ناهید(مادر آوا) به زندان و خروج سریع ناهید از زندان و طی شدن مراحل بازپرسی و زندانی شدن آوا نمونه های سرعت سیستم قضایی ایران -البته در سینما- است.

-مخاطب شناسی
چرا من مادر هستم باید در کل کشور اکران شود؟

شاید به این نتیجه برسیم که نمایش بدی و عمق فاجعه برای عده ای که سخت به بدی مشغولند امر مثبتی باشد. حالا چرا باید چنین فیلمی که مساله ی اقشار محدودی در کلانشهرهاست باید در کل کشور به نمایش درآید؟ چرا نباید برخی فیلمها با توجه به گروه هدف ِ مشخص ساخت شوند تا اولا هم همه اقشار جامعه نسبت به آن مطلع نگردند و هم گروه هدف مخاطب فیلم باشد. احتمالن این بحث بی ربط به مطلب قبلی اینجا نیست: جای جامعه شناس کجای رسانه است؟

-قصاص
چرا در یک سال همزمان سه فیلم در مورد قصاص ساخته شده است؟

ظاهرا جمع بندی  نسخه ی فعلی فیلم این است که مساله ارتباطی به موضوع قصاص ندارد اما در نسخه های اولیه اینگونه نبود و بحث قصاص با توجه به عقبه ی داستانی و بی گناه به نظر رسیدن آوا مطرح شده و مذمت می شود. حالا بد نیست به این موضوع هم فکر کرد که چگونه سه فیلم: سوت پایان، انتهای خیابان هشتم و من مادر هستم با موضوع قصاص در سال 89 ساخته شده است؟



پس نوشت
تشکر می کنم از :
تمامی دوستانی که اهل فکر و بحثند و به چیزهایی که ندیدند اعتراض می کنند!
تمامی دوستانی که یک فیلم متوسط را پس از شکار غرور آمیز پهباد آمریکا خبر یک رسانه ها کردند!
تمامی دوستانی که مساله ی اول جمهوری اسلامی ایران را من مادر هستم، پل چوبی، برف روی کاجها و ... می دانند!
تمامی دوستانی که همـّه ی راههای اعتراض را بلدند و بیست و خرده ای سال است با مشتهای گره کرده در خیابان فریاد می زنند و از شهدا شرمنده اند!
تمامی دوستانی که اهل شعار و شعر و فحشند و میدان عملشان کف خیابان و تظاهرات است!
تمامی دوستانی که با اعتراضهایشان به اقتصاد سینمای ایران رونق بخشیده و فیلمهایی چنین معمولی را پرفروش می کنند!
و خانواده ی رجبی که بار سینمای ایران حقیقتا بر دوش آنان است...
 

جای جامعه شناس کجای رسانه است؟

به نام حق



نکته: در این مطلب جامعه شناس، هم یک معنای خاص دارد که مشخص است و هم به طور عام به کسانی اطلاق می گردد که جامعه ی دینی خود را می شناسند و می توانند مصلحت مردمشان را فهم کنند و البته به اقتضائات زمانه هم آگاهی کامل دارند. 

به گمانم یک جامعه شناس و متخصص رسانه به دو صورت می تواند به رسانه های جمعی ِ اجتماعش کمک کند. اول در هنگام پیش تولید و تولید یعنی زمان نوشتن و انتخاب عوامل و ساختن اثر و دوم در زمان ِ پخش اثر.

به گمان نگارنده اگر زمانی این دو اتفاق خوب سر فیلم و احیانا فیلمهایی بیفتد مشکلاتی شبیه اتفاقات عجیب این روزها رخ نمی دهد. اتفاقات عجیبی که یک سر آن افراد دغدغه مند ِ بی تدبیری هستند که اعتراضات و تهدیدهایی می کنند که عملا موجب کور شدن گره ِ این اتفاقات می شود؛ و در طرف دیگر سازندگانی هستند که تنها ادعای شناخت جامعه را دارند و بلدند ژست تحلیل جامعه را بگیرند و فیلمهایی تولید می کنند که قدمی آگاهی را در جامعه جلوتر نمی برد.

پس باید بدانیم همانقدر که تولید یک فیلم نیاز به نظر و حضور ِ چند جامعه شناس و متخصص ارتباطات دارد فرآیند پخش فیلمهای سینمایی و آثار تلویزیونی هم نیازمند نظر و تامل چند جامعه شناس است. چرا که اولا هر فیلمی مخاطب خاص خود را دارد و تنها، برخی از فیلمها هم مخاطب عام هستند. و ثانیا با مردم باید بر اساس دغدغه ها و آگاهی هایشان سخن گفت. چرا که ممکن است موضوعی برای من، دغدغه و مساله نباشد و حال آنکه برای کسان دیگری مورد مبتلا بهی باشد.

حال باید پرسید؛ چه نیازی است برخی از فیلمها برای تمام مخاطبین پخش شود؟ چه ضرورتی دارد مخاطب همه ی فیلمها، خانواده ها باشند؟ چرا نباید برخی فیلمها تنها در محیطهای دانشگاهی اکران شود؟ چرا برنامه ها و سریالهای تلویزیون و فیلمهای سینمایی با رده بندی سنی، تحصیلاتی، رشته ای و یا حتی جنسیتی ارائه نمی شوند؟ و خیلی چراهای دیگر...

بنابراین حالا که در زمان پیش تولید و تولید افراد متخصص حضور ندارند و نویسندگان و سینماگران با اعتماد به نفس کاذبـشان اثر تولید می کنند و در مورد جامعه ی شان تحلیل ارائه می دهند چرا برای پخش(که سیستمی دولتی دارد) از نظر افراد آگاه یا همان جامعه شناسان و متخصصان رسانه استفاده نگردد؟



پس نوشت:
-    شاید این مطلب بتواند ایده ای برای اصلاح سیستم نظارت و ارزشیابی باشد.
-    چقدر این روزها حال سینما و تلویزیون خراب است.
-    آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت// حافظ! این خرقه ی پشمینه بینداز و برو...

راه چشیدن دریا

به نام گسترده مهر مهربان
راه چشیدن دریا
 نگاهی به روایت عاشورا در رسانه‌های دیداری


 رسانه ها قرار است آیینه‌ای از جامعه و مردم‌شان از یکسو و روشن کننده­‌ی افق‌های تازه از طرف دیگر برای آنان باشند. به همین دلیل احساسات و حضورهای مردم در رخدادهایی بزرگ چون عزاداری اباعبدالله الحسین هم باید به خوبی مخابره و تکثیر شود و هم باید ابعادی تازه تر از آن روشن گردد. حال باید بررسی کرد برای نزدیک شدن به چنین اتفاقی رسانه های تصویری(که تقلیل دادن مفاهیم از مشخصه های آنان است) چگونه باید عمل کنند؟ برای پاسخ به این سوال لازم است نگاهی دوباره به مجموعه‌ی داستانی مختارنامه بیندازیم.

سریال مختارنامه در مورد فردی از شیعیان نزدیک امام حسن مجتبی و امام حسین(علیهما سلام) است. مختار در زمان قیام اباعبدالله در زندان می‌ماند و نمی‌تواند خود را به کربلا برساند. بعد آزادی، او هدف خود را تشکیل حکومتی شیعی با استفاده از تاثیر شهادت امام حسین قرار می‌دهد تا هم جریان عاشورا احیا گردد و هم شیعه، از مظلومیت و فشار رهایی یابد و هم علیه حاکم جائر آن دوران قیام صورت پذیرد. همانطور که میدانیم مختار موفق به تشکیل حکومت می شود اما به خاطر کوتاهی اطرافیانش و فشار دشمنان، حکومتش ساقط و خودش به شهادت می‌رسد.

در ظاهر امر اگر کسی این سریال را ندیده باشد ممکن است به نظرش برسد این داستان اساسا ارتباطی  به واقعه ی عاشورا ندارد. چرا که شخصیت محوری سریال بعد از قیام سرخ حسینی آزاد می‌شود و حرکتش را شروع می‌کند. اما همانطور که می‌دانیم مختارنامه -به احتمال زیاد- هم دارای بهترین تصویرها از عاشوراست و هم به خوبی به بررسی فلسفه‌ی این قیام و آسیب‌شناسی حرکت‌های اجتماعی سیاسی شیعی در تمام ادوار تاریخی پرداخته است. اما این امر چگونه محقق شده است؟

حاشیه های هدایت کننده به متن


مجموعه ی مختار نامه به جای پرداختن به متن عاشورا از داستانی حاشیه‌ای شروع می کند. یک جا مانده؛ یعنی از داستان مردی آغاز می کند که پس از عاشورا دارد این اتفاق را نظاره می‌کند. همه ی ما بیش و کم از تفصیل روز دهم خبر داریم اما اینکه پس از این اتفاق مهم چه شد را کمتر می دانیم. و شاید عظمت عاشورا را بتوان از رخدادهای بعدیش فهمید. همانطور که در مختارنامه شاهدش هستیم. در این سریال داستان پس از قیام شروع می‌شود. مختار مردی است که هویت شیعی خود را در آینه ی کربلا بازتولید می‌‍کند و  از شیعه ای منفعل(در ماجرای جنگ و صلح امام حسن مجتبی) به فردی فعال پس از قیام عاشورا تبدیل می شود. این یعنی نمایش مستقیم تاثیر حرکت حسین بن علی(ع).

بنابراین در مختارنامه به جای صحبت از قیام عاشورا و نمایش نحوه‌ی شهادت امام و یاران بزرگوارشان از داستانی پسینی نسبت به عاشورا شروع می‌کند و در آن هم از بعدِ قیام سخن می‌گوید و هم گریزی به صحرای کربلا زده و بنا به موقعیت‌های مختلف از آن قیام یاد می‌کند. پس در مختارنامه بدون آنکه بخواهیم زمان غالب تصویرمان را درگیر مستقیم حرکت اباعبدالله از مکه به کوفه و شهادت ایشان در سرزمین کربلا کنیم با بیان اتفاقات بعدی و تاثیرات مستقیم زمانی عاشورا درباره‌ی آن قیام صحبت می کنیم.

اما آیا نمی‌توان در مورد عاشورا مستقیم و صریح سخن گفت؟

در مذمت نمایش صریح و مستقیم

امروزه پس از یک دوران تاریخی طولانی ماجرای شهادت امام حسین(علیه السلام) جزء لاینفک هویت شیعه و در نگاهی کلان‌تر آزادیخواهان آزاد شده است. شرح دردناک این ماجرا از دوران قبل از تولد با حضور مادران باردار در مجالس روضه در روح و جان ما رسوخ می‌کند. در سالهای بعدی عمر هر فرد این ماجرا برایش به طور مکرر در هر سال تکرار می‌شود. یعنی با ماجرایی روبرو هستیم که افراد تصاویر ذهنی متعدد و با قدمتی طولانی از آن دارند. و شاید یک علت گسترده شدن بزرگداشت مقام امام حسین و عزاداری برای ایشان همین گسترده شدن در میان مردم و در نتیجه شخصی شدن عاشورا برای هر کس باشد. به عبارت دیگر من با توجه به دانسته‌ها و سطح معرفتم یک تصویر از عاشورا دارم که به قطع با تصویر نفر کناری‌ام در مجلس روضه تفاوت دارد و حتی ممکن است از نظر او تصاویر ذهنی من اشتباه باشد. اما تاثیر عاشورا آنچنان گسترده است که من هم با این سطح معرفت نازلم می توانم از آن بهره ای ببرم و با تصاویر شخصی خودم به حال حزن برسم و در زندگی خود این اتفاق را تاثیر دهم.

یکی از آفت‌هایی که ممکن است یک مجموعه‌ی تلویزیونی یا سینمایی دچار آن شود این است که بخواهد با نمایش مستقیم عاشورا تصویر خود را به همگان نشان دهد و لذت داشتن تصویرهای شخصی هر کس و ارتباط هر فرد با اباعبدالله را کمرنگ کند. یعنی وقتی یک کارگردان تصویر خود را از عاشورا نشان می دهد –اختصاصا در مورد عاشورا- باعث می شود تا افراد و اتفاقات در ذهنهای مردم خیلی شبیه افراد و اتفاقات او شود. و این مساله فارغ از توانایی یا عدم توانایی کارگردان در نمایش خوب از عاشورا ممکن است تاثیرات منفی‌ای داشته باشد.

پس...

گفتیم که عاشورا آنقدر در جان و زندگی مردمان نفوذ کرده که رسانه‌ها نمی توانند نسبت به آن بی‌تفاوت باشند. و گفتیم که یک مدل مناسب برای نمایش چنین اتفاق عظیمی ورود به آن از سمت حاشیه‌های آن است. حاشیه‌هایی که می‌تواند عمق و عظمت متن را با وضوح بیشتری تصویر کند. و البته اگر مستقیما به متن پرداخته شود ممکن است تصاویر شخصی و ناب و لذت‌های فرد فرد مواجهه با عاشورا و قیام حسین بن علی نیز تاثیر منفی بگذارد.

بنابراین مجموعه هایی که مانند مختارنامه و روز واقعه توانسته‌اند از حاشیه‌های عاشورا به اصل و متن و عمق آن برسند جاودانه‌هایی شدند که هر بار دیدنشان لذتی مضاعف دارد.


نشر در خبرگزاری تسنیم

http://www.tasnimnews.com/Detail?id=559



عبور

یک خانواده محترم

با سلام

این مطالب(شبه پرونده) را در مورد فیلم "یک خانواده ی محترم" را در هنر و رسانه ی خراسان ببینید.

گزارشی در مورد فیلم: محترمانه ببينيم؛ فاجعه است!

نگاهي به اظهارات توليدکنندگان فيلم: جنگ زرگري

گفت وگو با هاشم ميرزا خاني: خروج از چارچوب هاي قانوني

نقدي برفيلم: بن بست

نسخه PDF کل صفحه

عکسنوشت: همت- غرب

هـمّت- غــرب

پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله : 


إنَّ أعظَمَ النِّكاحِ بَرَكَةً أيسَرُهُ مَؤونَةً؛


پربركت ترين ازدواج ، آن است كه كم هزينه تر باشد.
دانش‌نامه قرآن و حدیث: ج 3، ص 346، ح 164
---------------------------------------------------------

پس نوشت:
- صرفا جهت آنانکه اصلشان در انتخاب همسر(چه پسر و چه دختر) مادیات و دغدغه شان برگزاری مراسمهای مفصل جهت حفظ آبرو(؟) است.

- شاید به این مطلب هم مربط داشته باشد.


مجازی که حقیقت دارد.

به نام بخشنده ی بخشایشگر



اثر جمال رحمتی



حکایت فیسبوک و فضای مجازی مانند این کاریکاتور بالاست. آنچه به نظر می رسد چندوجهی بودن این پدیده هاست. هیچ وقت نمی شود ابعاد مختلف عرصه های مجازی خصوصا شبکه های اجتماعی و خصوصاً تر «فیس بوک» را بی توجه به بُعدهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتماً امنیتی آن دید.

اما چیزی که تا کنون در مورد برخورد با این پدیده ها دیدیم نداشتن تحلیل و ندیدن آنها بوده. ولی وقتی پدیده ای تبدیل به بحران ملی شود سخت ترین رفتار و شدیدترین برخوردها را با آن می کنیم(مثل همین فیسبوک). چرا آن وقت که باید رصد می شد در مورد آن به جمع بندی ای نرسیدیم و وقتی در سال 88 مشکل آفرین شد به شدیدترین صورت برخورد کردیم و چرا الان باز هم سیاست سکوت و ندیدن در پیش گرفتیم؟

اگر مشکل مسایل امنیتی این شبکه ها و فضاهاست مگر رصد لحظه ای چنین شبکه هایی چقدر زمان می گیرد؟

اگر مشکل وجود فساد در این فضاهاست مگر فضای مجازی طیّب و طاهر است و تنها فیسبوک آلوده است و آیا تهیه یک ضد فیلتر ساده کار دشواری است؟
اگر مشکل ضررهای متعدد و اتلاف وقت است خب چرا در موردش اطلاع رسانی و آموزش درست نمی دهیم که اساسا فضای مجازی درست استفاده شود؛

و اگر...

قاعدتا متولیان امر توضیحاتی دارند اما تا وقتی مُهر بر دهانشان خورده و به درستی در مورد این پدیده ی ذوابعاد فکر نکردند وضعیت همین است.

فضای مجازی، شبکه های اجتماعی و خصوصا فضایی چون فیسبوک فضایی است که هم باید در آن حضور داشت و ارتباطات را توسعه داد و هم باید از بخشهاییش حذر کرد(توسعه ی ارتباطات هم ابعاد جهان اسلامی و فرهنگ انقلاب و تشیع را شامل می شود و هم فضاهای رفاقتی سالم).

به نظر حقیر بهترین کار رفع فیلتر این سایت است چرا که بحرانهای ما منشأ فیسبوکی ندارند. گرچه به خاطر اهمال ما در اطلاع رسانی و آگاهی درست هر پدیده ای می تواند تبدیل به یک بحران ملی شود. اما این فضا می تواند با یک حضور حساب شده و نا محسوس کنترل و احیانا در مواقع لازم جهت دهی شود.

با این حال نادان فرض کردن مردم و ناتوان دانستن آنها در تشخیص خوب و بد ظاهرا پیش فرض رفتارهای برخی مسئولین فرهنگی است. حال آنکه اگر مردم به درستی و صداقت آگاه شوند و به بینش برسند خود می دانند چه رفتاری را باید انجام دهند(برای این گزاره مثالهای متعددی وجود دارد) اما اگر ما بخواهیم بزرگ پنداری کنیم و داناییمان را به رخشان بکشیم و به آنها بگوییم چه چیز خوب است و چه چیز بد نتیجه همینی می شود که هست. جمعیت قابل توجهی به این فضاها اقبال نشان می دهند بدون آنکه بدانند در چه جایی قدم خواهند گذاشت.

در پایان سوالی که مدتی است ذهنم را مشغول کرده از هر کسی که متولی این امر است می پرسم:

چه ضمانتی می دهید وقتی کسی برای رفتن به فیسبوک ضد فیلتر را فعال می کند فقط صفحه ی فیسبوکش را باز کند؟



پس نوشت: احتمال زیاد این مطلب ادامه دارد....
منتظر نظرات و نکته های ارزشمندتانم.

در سرای ناامیدی- درباره ی بوسیدن روی ماه

بسم الله الرحمن الرحیم

در سرای ناامیدی

یادداشتی بر بوسیدن روی ماه



بوسیدن روی ماه بیشتر از آنکه یک فیلم دفاع مقدسی باشد یک فیلم سیاسی- اجتماعی است. این موضع گیری به خاطر نشانه های صریحی است که در متن فیلم گنجانده شده است و به نظر می رسد پدیدآورندگانش هیچ ابایی نداشته باشند از اینکه دورة کنونی را عصر مرگ ارزشهای انقلاب و تغییر و نوسازی ساختارها بدانند و در فیلم به آن اشاره کنند. در این مطلب سعی داریم تا این مدعا را اثبات کنیم و به بررسی نقش دفاع مقدس در این فیلم بپردازیم. لازم به ذکر است که این مطلب بر اساس نسخة نمایش داده شده در سی امین جشنوارة فیلم فجر نوشته شده است.

داستان فیلم در مورد دو مادر شهید است که در انتظار پیکر مطهر فرزندانشان هستند. خبر می آید که پیکر یکی از شهیدان پیدا شده. مادری که پیکر فرزندش برگشته به خاطر دوست و همسایه اش از خودگذشتگی می کند و می گوید این پیکر فرزند اوست. چرا که می خواهد روزهای آخر عمر دوستش در ناامیدی ندیدن فرزندش نگذرد. اما پس از اعلام این خبر خود بر اثر آلودگی هوا می میرد.

پوسته ای نازک با مغزی تلخ

با اینکه داستان فیلم تم دفاع مقدس دارد اما این اثر بیشتر از آنکه یک داستان دراماتیک عالی را بخواهد روایت کند می خواهد پیامهای نیش دارش را فریاد بزند. در واقع مشکل اصلی فیلم از آنجا شروع می شود که این پیامها به صراحت و پشت سر هم ردیف می شود و آنقدر اهمیت بیان این پیامها برجسته می شود که هم فیلم طولانی و خسته کننده می گردد و هم شخصیتهایی پیدا می شوند که یا باید اظهار داشت آنها اضافی هستند و یا باید برداشتی نمادین از آنها داشت(به عنوان مثال مرد بقال محله با آن فراموشی های تکراری اش).

یعنی در فیلم پیامهای سیاسی بر قصه تقدم پیدا می کند. یعنی به جای آنکه داستانی در مورد حاشیه های زیبای دفاع مقدس بیان شود وقت فیلم صرف نمایش نمادهایی می شود که بیشتر تأویلهای سیاسی اجتماعی دارد. نمایش مکرر خراب کردن ساختمانهای قدیمی ستاد تفحص شهدا و ساختمانهایی که جملات ارزشی روی آن نوشته شده یا نارضایتی آقای مصطفوی مدیر سابق ستاد از وضع موجود و یا عدم تعهد مدیر جوان با ظاهر انقلابی به راه انداختن کار خانوادة شهدا و یا جیغهای عجیبی همسر شهیدی که در سالن همیشه منتظر مدیر جوان است-که تا آخر فیلم هم معلوم نشد از چه شکایت دارد- و یا تاکید بر آلوده بودن هوا و مرگ نمادین مادر شهید همه و همه در خدمت این است که بگوید امروز ما با دیروزمان فاصله گرفته و آن اتفاق دیگر تکرار نمی شود. در نگاه اول این مسائل در خدمت این مساله است که بگوید گذشتة خوب دیروز به پایان رسیده و اکنون ما سرنوشتی نامعلوم دارد.

گذشته خوب و تمام شده

اما تصویر گذشته-یا دفاع مقدس- در این فیلم چگونه است؟ با توجه به توصیفاتی که شد و با توجه به شخصیتهای موجود ما با گذشته ای مواجهیم که به پایان رسیده و ارزشهای مطرح آن به دورة فعلی انتقال داده نشده است. از آن بدتر ارزشهای آن برای حاکمیت فعلی جایگاهی ندارد. گرچه بدنة خانواده های شهدا برایشان این مسائل ارزش دارد اما حکومت قصد تغییر و بازسازی همة آنها را دارد. امروزه مصطفوی ها رفته اند و مدیران جوانی که در ظاهر پایبند به ظواهر دینی هستند بیشتر طمع پست دارند تا دغدغة ارزشها.

و در پایان این ارزشها آنقدر رنگ باخته اند و آنقدر جامعه بی هویت شده که نبود آنها برای مادر شهید خفگی به همراه می آورد و او از شرایط جامعه می میرد. چیزی که بیشتر از هر نکتة دیگری در اینجا آزار دهنده می شود چنین پایانی مایوس کننده ای برای فیلم است و به نظر می رسد هیچ کورسوی امیدی بر بازگشت به آن دوران وجود ندارد!

تهیه کنندگان و حامیان پر دغدغه و ادعا!

با تمام این حرفها مشکلی با پیامهای سیاسی اجتماعی فیلم و فیلم به نظر نمی رسد. بالاخره این نظر پدیدآورندگانش است. اما مشکل اصلیمان آن است که همخوانی بین ادعای فیلم با پیامهای صریح آن وجود ندارد. در واقع فیلم بیشتر از آنکه بخواهد دربارة داستانی تاثیرگذار صحبت کند خواسته تا در بستر داستانی بیانیه های سیاسی خود را فریاد بزند. فهم این نکته آنچنان دشوار نیست چرا که در متن داستان با صراحت این مطلب بیان شده؛ دورة آرمانخواهی و تقدم ارزش بر رفتارها به پایان رسیده و دوران منفعت طلبی و نوسازی اجتماع فرا رسیده است.

البته سازندگان محترم فیلم کمی دیر به فکر ساخت فیلم رسیده اند و به نظر می رسد این حرفها-خصوصا نقدهای مدیریتی- بیشتر مناسب چند سالی قبلتر است اما باز هم در هر حال دغدغة شخصی آنها برای نشان دادن تحلیلهای سیاسی- اجتماعیشان محترم است هر چند نهادهای حاکمیتی که دغدغة ساخت فیلمهای انقلابی دارند نباید در بازی آنها گرفتار می شدند و از چنین آثار پر تناقضی حمایت می کردند. نهادهایی که این روزها داد انقلابی گریشان در سینما همه فضا را پر کرده است.


این یادداشت در شماره ی شهریور ماهنامه ی سینما رسانه چاپ شده است.




مرگ فردیّت- درباره ی برخی صفات خوب دهه شصت- دوم

بسم الله

مرگ فردیّت


       
در مطلب قبل سبک تشکیل زندگی دهه شصتی را بررسی کردیم و البته قبلترش توضیحاتی در مورد این مجموعه مطلب دادیم. در این مطلب می خواهیم به بررسی رفتارهای اجتماعی آدمهای ارزشی دهه شصت بپردازیم. باز هم لازم به ذکر است که این سیاه مشقها برداشتی است از کتابهای خاطرات فرماندهان دفاع مقدس و شنیده های شخصی. پس مسآله ی اصلی ما در این مطلب صحبت از روحیه ی وظیفه گرایی در دهه 60 است.

توضیح

به نظر می رسد در فضای دوران انقلاب و دفاع مقدس غالب افراد انقلابی تلاش دارند فعالیتهای اجتماعیشان را بر اساس نیاز و نبض جامعه تنظیم کنند. به بیان دیگر آنها می دیدند در کدام بخش جامعه نیاز به آنهاست و در آن بخشها فعالیت می کردند. راه افتادن جریانهای مانند جهاد سازندگی و بسیج مستضعفین نمونه های خوبی برای این بحث است. در این دو نهاد افرادی که پستهای حاکمیتی و دولتی نداشتند که عمدتا از مردم عادی یا دانشجویان بودند به فعالیتهای جهادی و خدمت به مردم می پرداختند یا در مواقع لزوم و بحرانی در غائله ها و جبهه ها حاضر شدند. هرچند نه جنگیدن کار آنها بود و نه راهسازی و برق کشی و خانه سازی و ... اما این حس وظیفه گرایی باعث می شد آنها نیازهای جامعه ی انقلابی را بر کارهای و دغدغه های شخصی خود مقدم بدانند. البته فراموش نکنیم حتی در دهه شصت نیز هرگاه عافیت طلبی و فراموش کردن دغدغه ها مورد توجه انقلابیها قرار گرفت ضربه هایی شدید به انقلاب وارد آمد. مساله ی کمبود نیرو در سالهای پایانی جنگ نمونه ی خوبی برای این ماجراست و البته در دهه 70 و 80 هم نمونه های فجیعی برای این بحث می توان پیدا کرد.
اگر بخواهیم برای این بحث یک مثال خوب بیاوریم باید از شهید بزرگوار سید مرتضی آوینی نام ببریم. این بزرگوار آن وقت که می توانست با داشته های با ارزشش یک فیلمساز و هنرمند خوب شود و یا در فضای نویسندگی و مطبوعاتی روزنامه نگار موفقی باشد راهی جبهه های می شود و لحظات تکرار ناشدنی تاریخ را ثبت می کند. و در کنار تمام این مشغله ها به تربیت و پرورش نیرو نیز اقدام می نماید.*

اما در مورد این موضوع نباید دو نکته را فراموش کنیم:

1.    توانایی و وظیفه گرایی دوروی یک سکه
نکته ی قابل توجه برای این حس وظیفه گرایی مقدس آن است که این انتخاب معمولا دور از توانایی و قدرت آنها نبوده است و در آن دوران آنقدر تقوا با وظیفه گرایی آمیخته بوده است که افراد سراغ کارهای نروند که متناسب آنها نیست.

2.    ژست وظیفه گرایی

همانطور که اهالی سینما برای ژانر، اعتقاد به دوران آغاز، اوج و هجو دارند؛ عبارت شریف «احساس تکلیف» که در دورانی آنچنان مقدس بود که باعث پیشرفت جامعه می شد امروز کارکرد خود را از دست داده. در واقع این عبارت امروزه طنزی است برای پنهان کردم نیات واقعی سیاستبازان. برخی از آنها وقتی رویشان نمی شود بگویند برای چه به قدرت میل و اقبال نشان داده اند می گویند: «احساس تکلیف کردیم!». در روزهای ثبت نام کاندیداهای مجلس و ریاست جمهوری به وفور از این آدمها پیدا می شود.

و نهایتا...
در پایان باید باز هم متذکر شوم که این صفات و ویژگیها شاید در دورانهای دیگر نیز در میان افراد دغدغه مند پیدا شود اما مبدل شدنش به جریانهای گسترده و تبدیل شدن به «ارزش» در جامعه اتفاقی بود که به نظر می رسد در دهه 60 رخ داد.


پس نوشت:

* و البته برای این امر قدسی آنقدر مثال هست که یارای بیان نیست. مثالهایی به تعداد رزمنده گان جبهه های جنوب و غرب و جهادگران روستاها و خصوصا کسانی مثل حاج عبدالله والی.

تَرک بر آرمانهای مشترک

بـسم الله

تَرک بر آرمانهای مشترک

 بازخوانی سبک تشکیل زندگی دهه شصتی

در مطلب مقدمه عرض شد دهه 60 ویژگیهایی دارد که بسیار قابل الگو برداری است. همانطور که عبرتهایی هم دارد که برای دوری از افراطها و تفریطها راهگشاست. اما موضوعی که برای شروع این بحث قصد دارم در مورد آن صحبت کنم سبک زندگی دهه شصتی در مورد تشکیل زندگی است.در ابتدا لازم است به بررسی مولفه های این سبک زندگی بپردازیم. قبل از آن ارائه ی این توضیح مهم است که بگویم استخراج این مولفه ها بر اساس خاطرات رزمندگان و فرماندهان دفاع مقدس و شنیده ها از دوستان و آشنایان و مشاهدات و تصاویر سینمایی و تلویزیونی- به عنوان آینه ای از وضعیت اجتماعی آن دوران- است.

اصالت ایمان و برجستگی رو حیه ی جهادی

به نظر می رسد اصلی ترین یا از مهمترین معیارهای ازدواج اعتقاد عمیق و وثیق به اسلام و ایمان در زوجین بوده است و سنجیدن این مساله خود از بخشهای تحقیق به حساب می آمده است.

یکی دیگر از معیارهای مهم غیر از سنجیدن ایمان در طرف مقابل میزان فعالیت و انجام وظایف انقلابی بوده است. رفتن یا نرفتن به جبهه و فعالیت خانمها در پشت جبهه و حضور آنها در مساجد به قطع در درک این وظیفه گرایی موثر بوده است.

 

ساه زیستی و راحت گیری

یکی از چیزهایی که در دهه 60 به یک رفتار عمومی و قاعده تبدیل شده بود ازدواجها و زندگیهای ساده بود. البته گاهی این سادگی از حد خارج می شد و واقعا بی دلیل می شد اما در هر حال اصل، این بوده که زندگی و ازدواج ساده باشد. دوست عزیزی می گفت من مادرم از ازدواج ساده خوشش نمی آمد اما شرایط مجبورش کرد تا عروسی ساده بگیرد. یعنی همانطور که گفتیم این رفتار آنقدر عمومیت داشته که دارای فشار اجتماعی بوده است. مراسمهای عروسی در خانه یا مسجد، یکی گرفتن نامزدی و عروسی، خانه هایی که تنها یک اتاق بودند، جهازهایی که پشت یک وانت جمع می شد، استفاده از وسایل ارزان، مهریه های کم و خیلی چیزهای دیگر که اکنون برای ما قصه ظهر جمعه هم به حساب نمی آیند در دهه 60 رفتار عمومی بودند.

 

اما گروه هدف این حرفها

طرف صحبت حقیر در این مطلب با جوانان انقلابی است که وظایفی بیشتر از وظایف اجتماعی خود بر دوش خویش احساس می کنند و کسانی را الگو قرار داده اند که خود از پیشتازان عرصه ی وظیفه مداری انقلابی بودند. اما به نظرم این نوع سبک زندگی سوای انقلابیها برای دو گروه دیگر نیز بسیار سودمند است. کسانی که دغدغه های علمی دارند و در فضاهای علمی پژوهشی قصد حرکت دارند و افراد مذهبی که می خواهند یک زندگی آرام و بی دغدغه داشته باشند. ماجرای سینی داغ و ابوذر و سلمان که در خاطرتان هست. هرچه سبکبارتر بهتر!

 

همه ی اینها گفته شد که...

همه ی اینها را گفتیم که بگوییم حالا برای یک زندگی جهادی در امروز ایران نقش چه گروهی مهمتر است؟ به عبارت دیگر دغدغه مند بودن و دارا بودن روحیه ی انقلابی و روحیات دهه شصتی برای مردان واجبتر است یا زنان؟ به نظرم از اینکه همه می گوییم: «از دامن زن، مرد به معراج رود» و یا اینکه بهشت را زیر پای مادران می دانیم پیداست که نقش دختران انقلابی در آینده ی انقلاب بسیار مهم است. چه بسیار انسانهای با دغدغه ای که پس از وارد شدن به کوران زندگی به روزمرگی و کسب روزی حلال افتادند و موتور انقلابی گریشان خاموش شد و به سردی گرایید. و چه بسیار مردانی متوسطی که پس از ازدواج از طریق همسرانشان با دغدغه تر شدند. به گمانم هنوز ماجرای شهید بزرگوار کربلا «زهیر بن قین» در خاطرتان هست. همو که همسرش او را به دیدار اباعبدالله ترغیب کرد. دیدار امام همان و رستگاری همان.

بنا بر این همه می دانیم نقش همسران و مادران در پرورش و ارتقای روحیه ی انقلابی بسیار مهم و تاثیرگذار است. همچنین وظیفه ی انقلابی و تاریخی مهمی نیز بر دوش آنان است. اما آیا دختران ارزشی و انقلابی دارای این روحیه های انقلابی هستند؟ آیا هنوز هم معیارهای زندگیشان سادگی و اولویتشان وظیفه گرایی هست؟

من در موضع پاسخگویی نیستم اما همین را می دانم که هر وقت بین دوستان دغدغه مند و انقلابیمان صحبت از ازدواج می شود به گمانم آه حسرت ازدواجهای ساده و بی آلایش دهه 60(که به یقین بسیار به مبانی دینی نزدیک بودند) از نهادشان برمیخیزد. مشکل کجاست نمی دانم؟

مورد عجیب دهه 60- مقدمه

بسم الرب

در تاریخ معاصر ایران بیش از هر زمانی به سه دهه ی 40، 50 و 70 علاقمندم. وجه اشتراک این سه دهه و دلیل اهمیتشان و فرصت سوزی انجام شده در آنها بماند در وقتش و زمان مناسبش. اما دورانی را می شناسم که به گمانم ویژگیهای قابل توجههی دارد و آن دهه 60 است.
دلیل چنین ادعایی هم به قطع وقت مناسبی می طلبد اما من باب طرح مطلب باید گفت اگر چند سال قبل از ده 60 و سالهای بعدش را ببینیم می توانیم به تفاوت آدمهای انقلابی- و حتی توده های مردمی- آن دوران با سالهای قبل و بعدش پی ببریم. سازندگان دهه 60 نسل دومی های انقلاب بودند که امام آنها را وعده داده بود. فعالان انقلابی دهه 60 در جنگ جهانی ای شرکت داشتند که لحظه لحظه اش برابر است با دشوارترین لحظات رخ داده ی دنیا. و خیلی دلایل دیگر. از همه مهمتر انقلابیهای دهه 60 پس وقوع جنگ نگذاشتند برای انقلاب اسلامی ایران «ترمیدور» رخ دهد و با پایداری از انقلاب و کشورشان دفاع کردند. آنها انقلابی های خوبی بودند و با ایستادگی و عمل در لحظه و در وقت مناسب بسیار به پیشبرد انقلاب کمک کردند. این روحیه بسیار ارزشمند است.
افزون بر این به نظر می رسد سادگی، صمیمیت، صبر، قناعت و خیلی صفات و ویژگیهای دیگر نکته هایی بودند که در یک نفر و دو نفر خلاصه نمی شد. بلکه ظاهرا آن صفات و خصایل مثبت در افراد قابل توجههی-خصوصا انقلابی ها- دیده می شد. و شیوع این رفتارها آنقدر چشمگیر بود که عملا با یک فشار اجتماعی همراه بود. برای مثال بسیار ساده برگزار کردن مراسم عروسی یک ارزش در آن دوران بود که حتی افراد انقلابی ای که ممکن بود آن سبک ازدواج را قبول نداشته باشند هم خود را ملزم به رعایت آن می دانستند.
البته همانطور که دهه 60 ویژگیهای آرمانی خوبی دارد دارای اتفاقات ناگواری نیز هست که به قطع می تواند برای توده ی انقلابی درس آموز باشد. اما محاسنش از معایبش افزونتر است. محاسنی که می تواند برای امروز ما بسیار راهگشا باشد و حلال بعضی مسایلمان شود. البته لازم به ذکر است که استفاده از محاسن آن دوران به معنی ارتجاع و بازگشت به سبک زندگی دهه شصتی نیست. بلکه آن روحیه و آن خصایل را باید بر امروزمان منطبق کنیم و منطقی با آن برخورد کنیم.

علت این بازخوانی هم از آنجاست که برخی ارزشهای اسلامی مثل ساده زیستی، قناعت، ازدواج آسان، روحیه ی ولایتمداری و ... که ما در مقاطع مختلف آنها را شنیدیم در آن دوران اجرا شده و مابه ازاهای زیادی دارد. به امید خدا قصد دارد چند نمونه از این بحثها و دلایل استفاده و نیاز بهشان را در چند مطلب بررسی کنم.


پس نوشت:

- این مطلب هم در مورد ترمیدور که دوست خوبم محمد سجاد نجفی نشته است را هم ببینید:

تغیُرات نفس انقلابی



 

فاصله

و ثریایی که هنوز در اغماست

به نام خداودند گسترده مهر مهربان

درباره ی رمان ثریا در اغما نوشته ی مرحوم اسماعیل فصیح

"ثریا در اغما" روایتی از جلال آریان است، وقتی خبردار می شود ثریا-دختر خواهرش- در فرانسه به اغما رفته است. جلال به خاطر بیماری و ناتوانی خواهرش برای خروج از کشور -به جای او- به فرانسه می رود تا ثریا را به ایران بیاورد. اما ثریا در اغماست.

قبل از اینکه بخواهیم در مورد این رمان صحبت کنیم بهتر است در مورد شخصیتهای اصلی داستان نکته هایی بگوییم. پس شاید ابتدا مطلوبتر این باشد که شخصیتها را در یک گروه بندی قرار دهیم.

ثریا

ثریا قبل از انقلاب 57 در ایران ازدواج می کند و شوهرش در تظاهرات به شهادت می رسد و باز به فرانسه باز می گردد تا تحصیل کند. این بازگشت به فرانسه نکته ی مهم زندگی ثریاست و شاید مشکل اساسی ثریا هم در همین بازگشت بی دلیل و محافظه کارانه-به تاکید مادر- باشد.

اصلی ترین نکته در مورد ثریا این است که او هرگز نمی میرد. بلکه حالش بدتر از ابتدای رمان می شود.

 

جلال آریان

شخصیتی است که با ساحل نشینان فرانسه اشتراکات و رابطه های سستی دارد. اما آنچه در او بسیار برجسته می نماید خاطراتی است که از روزهای شروع جنگ دارد. خاطراتی که گاه و بی گاه سراغش می آیند و در کنار تصویر قهقهه ها و بد مستی های فرانسه نشینان به یادش می آید.

دیگران

افراد مختلفی که از ابتدای سفر جلال آریان با آنها تعامل داشته است و از تیپهای مختلف جامعه  آنروز ایران بوده اند طیفی را تشکیل می دهند با اعتقادات و گرایشها و دانش مختلف. به این دلیل تمام این افراد را در یک گروه جای دادیم که آنها یک وجه مشترک دارند. در ایران نیستند و مهاجرت کردند. فهم این نکته چندان دشوار نیست وقتی گاه و بی گاه طعنه های جلال آریان را به مهاجران می خوانیم می توانیم به این نتیجه برسیم. فراتر از این کاتهای متعدد میان داستان به روزهای ابتدایی دفاع مقدس نیز تایید دیگری بر این مطلب است که فصیح با این خارج نشینان مشکل اساسی دارد. حتی کسی مانند لیلا آزاده هم که عشق قدیمی جلال است وقتی از همه نا امید می شود به جلال رو می کند و اساسا شخصیت مثبتی به حساب نمی آید. دختر پولداری است که از فرط بهره مندی نمی داند چگونه از زندگی لذت ببرد.

مثال دیگری که خوب هویت این جمع را مشخص می کند شب جشن سال نو است. اساسا برای آنان نباید توجیهی داشته باشد که در شب سال نو میلادی جشن بگیرند. اما آنها آنقدر از فرهنگ و اصالت خود خارج شده اند که بهانه ی خوشی هایشان عید میلادی است.

اما این افراد یک شکل نیستند. حتی از لحاظ اعتقادی هم متفاوتند. مثلا کسی مثل قاسم یزدانی-جوان مذهبی علاقمند به ثریا- هم در فرانسه وجود دارد اما بالاخره او هم در ایران نیست. هرچند فصیح او را شرافتمندتر از تمام ایرانیان مقیم فرانسه می داند.

جمع بندی

موضوع داستان ثریا در اغما شخصیت ثریا نیست. چون ثریا از ابتدا تا انتهای داستان یک زندگی نباتی دارد. زنده نیست چون احساس ندارد-واکنشی به تحریکهای عاطفی جلال نشان نمی دهد- و نمرده است چون هنوز به مدد دستگاهها نفس می کشد. داستان جلال آریان هم نیست. چرا که جلال آریان تکلیفش معلوم بوده. او به درخواست خواهرش از آبادان بیرون آمده و الا هنوز هم در حال خدمت در مناطق جنوبی می مانده. بنابراین موضوع ثریا در اغما ایرانیان خارج نشین است. داستان عبدالعلی آزاده، عباس حکمت، لیلا آزاده، نادر پارسی و قاسم یزدانی و ... .

به نظر می رسد فصیح انتقادی اساسی از آنها دارد. مشکل او با این جماعت فرار، دوری از اتفاقات مملکت و ترجیح منفعت شخصی بر سرزمینی است که آنها از نامش ارتزاق می کنند. مثلا برای موضوع انتقال پول از ایران به فرانسه برای بیمارستان ثریا می بینیم آدمهای فرصت طلب زیادی می خواهند این انتقال پول را انجام دهند تا از این راه پولی به جیب بزنند. این فرصت طلبان که از اوضاع آشفته ی پس از انقلاب و جنگ می خواهند بیشترین بهره را ببرند محل بحث فصیح هستند.

آنچه در ظاهر آثار فصیح به نظر می رسد گویای این مطلب است که فصیح احتمالا خیلی میانه­ ی خوبی با انقلاب نداشته و البته مخالف سرسختی هم نبوده و مثل بعضی ها مهاجرت نکرده است. اما به نظر می رسد یک نقطه­ ی عطف در زندگی او باعث می شود تا تغییری در زندگیش اتفاق افتد و آن حضور در مناطق جنگزده و جبهه هاست. او در دو کتاب زمستان 62 و ثریا در اغما به صراحت از جنگ یاد می کند.

بنابراین فصیح وضع و حال آنان که از وطن رفته اند را چون ثریا می داند. به کمک غرب زندگی نباتی دارند اما هیچ حسی نسبت به سرزمین و مردمشان ندارند و بودنشان با نبودشان فرقی نمی کند و حتی نبودشان سودمندتر است.


پس نوشت:

-این یادداشتی است که مجتبا-اولین معرف فصیح به من- برای مطلبم قبل از انتشار نوشت:

   "با همه این که مخالف این نظرت نیستم و می شود پذیرفت که دغدغه داستان ثریا ایرانیان خارج نشین است اما به نظرم حرف جوادی دلنشین تر است و یک جاهایی دلچسب تر است  که ثریای در اغما ایران انقلاب زده است...ایرانی که به زعم فصیح هر چند نمرده ولی در کماست و ادمی هم که در کماست مشکلش برای اطرافیان بیشتر از ادم مرده است.و به نظرم داستان ایرانیان فراری خارج نشین دغدغه گذرای فصیح بوده که یک جایی بهش پرداخته و دردش را از دست این ادم ها فریاد زده اما موضوع اصلی نیست و خرده روایتی پنهان شده در بین روایت اصلی است. بیشتر از این هم بلد نیستم. "

در باب رفاقت و رفیق

یا رفیق من لا رفیق له

------------------------------

اول. پرسیدند برادر بهتر است یا رفیق

پاسخ داد: برادری که "رفیق" باشد.

دوم. می گویند بهترین رابطه میان زن و شوهر "رفاقت" آندوست.

سوم. باز هم می گویند بهترین نوع رابطه میان والدین و فرزندان "رفاقت" است.

چهارم. عجیب کیمیایی است این گوهر رفاقت. گویی ظرفی است که هر وقت می خواهند مظروفی را به کمال برسانند می گوید در این ظرف برو. نه نشد؛ انگار گوهری است که هر وقت می خواهند چیزی را با ارزش کنند آن شیء را باید به آن متصل گردانند. شاید توانستم حق مطلب را ادا کنم.

پنجم. از بین دوستی های این چند ساله ی عمر ناچیزم این تجربه عایدم شده که رفیق آن است که قبل از دیدنش پر از غصه و درد و دغدغه باشی و پس از دیدنش حداقل حس کنی دردها و مسأله هایت کم شده(گرچه غالبا همه را با خود می برد و برایت امید و پاسخ و دلخوشی می گذارد). به نظرم می رسد رفیق آن کسی است که مثل یک نوپا دستت را می گیرد و نیمه شبهای ماه رمضان به مناجات می بردت تا تو هم لذت مناجات را درک کنی. رفیق اوست که حاصل مدتها تحقیق و مطالعه اش را بی منت به تو می گوید تا تو هم خیال کنی چیزهایی فهمیده ای؛ بی آن که منت بگذارد تو دسترنج مدتها تلاش و زحمتش را خوردی. فکر کنم رفیق آن کسی است که مثل باغبان مواظبت است تا نهال فکر و رفتارت کج نشود و به وقتش آن را سر جای خود برمی گرداند. و احتمالا رفیق آن کسی است که وقتی برای بار چندم چیزی را با اشتیاق برایش تعریف می کنی بدون آنکه به تو بگوید حرفت تکراری است -حتی مشتاقتر از دفعات قبل- آن را گوش می دهد. و قطعا رفیق آن کسی است که نه عیبت را به رخت بکشد و نه بگذارد احدالناسی از نقایصت با خبر شوند و خیلی مصادیق ساده و کلیات دیگر...

ششم. خلاصه رفاقت آنقدر مقدس است که شأن واقعی اش برای حضرت حق است و هر کس به قدر صاف بودن آینه ی دلش جلوه های آن را در خود متجلی می کند و به مقام رفاقت می رسد. و البته رفاقت جاده ای دو طرفه است. همه رفت دارد و هم آمد. راهی است که باید آرام آرام پیمودش. رفاقتهای زودجوش خیلی زود سرد می شوند اگر سراب نباشند. آرام آرام باید رفاقت را پخت تا مدتها قرص و محکم بماند و خراب نشود.

گرچه کم است و نایاب اما اگر پیدا و ساخته شود غوغا می کند. دعا کنیم هم رفیق واقعی باشیم و هم رفیق حقیقی پیدا کنیم.


 

پس نوشت:

1.رونوشت این مطلب به مجتبا و میلاد

2.برای هم دعا کنیم تا اهل و عیال رفیق گیرمان بیاید. برای متاهلها هم دعا کنیم اهل و عیالشان رفیقشان شوند. فعلا که از این ناحیه سرمان بی کلاه است! اصلا کَفَینَا فُرمت رفیقان برادر و با ارزشمان.

3.همانقدر که دنبال رفیق هستیم ببینیم خودمان چقدر لایق رفاقتیم. چقدر مکارم اخلاقی داریم، چقدر خوب بندگی می کنیم و چقدر ارزش رفاقت داریم.

ایده و انگیزه

بسم الرب

آقایان! کار فرهنگی ایده می خواهد و انگیزه و مهرورزی نه خشونت و برخورد سلبی و اخم!




تشکر از بسیجیان پایگاه شهید مظفری

جمع آوری ماهواره به سبک بسیجی ها + عکس